‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳/۸/۹

اگر صد سال گبر آتش فروزد - اگر یک دم درو افتد بسوزد



اگر صد سال گبر آتش فروزد - اگر یک دم درو افتد بسوزد

این از سعدی هست. در گلستانش آمده. نمی دانم شما چه حسی می گیرید هنگام خواندنش. 🧐 

حداقلش برای من اینه که حس درجه دیمی بودن می ده. و چه دردناک که عجین شده با فرهنگ. 🤐

۱۳۹۳/۲/۱۲

تکیده

دلش گرفته بود و می‌خندید
تک تک غمهای پنهانش
شبش تکیده بود و می‌بوسید
دانه دانه خاطرات تنهایش
شراره‌ای بود و می‌گریید
شادی تمام عاشقانه‌‌هایش
زبانه‌ای وحشیانه می‌غرید
پنهانی‌ترین رازهایش
بلد بود و راه می‌پیمود
شیدایی شبهای بیدارش

۱۳۹۰/۹/۷

شادی دنیایش

راهی است بس دشوار
دشوارتر از دنیایت
که دنیایت را می سازد
و برایش دنیایی

و چه غمگین که دنیایتان
گرچه که زیباست و قشنگ
گرچه که سبز است و شاد
باز دنیایی است سوا

شادیهایت را شریکش می‌کنی
غمهایت را نه
خنده‌هایت را می‌بیند
اشکهایت را نه

که شاید دنیایتان هم
شادیهایشان را به نظاره بنشینند
که شاید دلهایتان هم
کمی با هم بخندند

شادی دلهایتان شاید
شادی دوری و دوستی است
شادی دنیایتان شاید
آوازه خوشی از دور شنیدنش است

که روزی می‌رسد و شادی دنیایش
زیبایی دلهایش
تابناکی خنده‌هایش را
از برایش همیشه می‌خواهی

حتی اگر دیگر دنیایت نباشد
حتی اگر شادیت نباشد
ولی شاد باشد و
دنیایش برپا همیشه

۱۳۹۰/۸/۲۶

شاد ما

خندان نگاهت خاموش شد
بغض اشکها ترکید
قلب دنیا لرزید
حباب زندگی ترک برداشت
...
آوای صدایت خفتید
سوی آفتاب کم شد
شاد ما دیگر نیست
شادیش اما هست
خنده هایش با ما
پس هر آوازی

چطوری رفیق!

چطوری رفیق؟
خاموشم کرد
خندان نگاهت
و برق چشمانت

چطوری رفیق؟
در میان بغض چشمانم
و در میان نفس نفس افتادنهای شماره ام
خشکید

آمده بودم حالت را بپرسم رفیق
قرارمان یادت هست
فرارمان که باکت نبود

نروم تا لب نگشایی
...
شادیت می خندد

۱۳۸۹/۶/۱

دولت بیدار

چه زیباست وقتی که یک شعر بتواند از دنیایی که تویش هستی درت بیاورد و کمی (تا حدود ابری) خوشحالت کند. همین چیزها هستش که یادی در خاطره ها می‌نگارد.

سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکين آمد
گريه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فريادرس عاشق مسکين آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرويست
ای کبوتر نگران باش که شاهين آمد
ساقيا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بدعهدی ايام چو ديد ابر بهار
گريه‌اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل
عنبرافشان به تماشای رياحين آمد

۱۳۸۹/۴/۱۵

گاه شادی

در برق نگاهت
در آتش خندانت
و در زیبایی شادانت

به دنبال سالهای به باد رفته ای گشتم

در صدای شادابت
در آغوش پر گرمت
و در قلب مهرت

به خاطره ای پنداشتم که چند گاه ساختندش

در افکار مغشوشم
در قلب نا آرامم
و در راه بی انتها

لحظه ای شادی را در کنارت یافتم

و حسرت آغوش کردنش به یاد ماند

۱۳۸۸/۳/۳۱

سفیدپوش

سیاه نمی‌پوشم با این که دل‌نگرانم
سیاه نمی‌پوشم با این که اندوهگینم در درگذشت فرزندان
امروز سفید می‌پوشم که می‌دانم این شروعی است زیبا،
آغازی است شکوهمند،
پایان راهی دراز،

سفید می‌پوشم که این راهی است روشن
سفید می‌پوشم که می‌دانم،
آنهایی که رفتند و من و تو را تنها گذاشتند،
نه از برای این رفتند که غمی بر دل من و تو بگذارند،
از برای این رفتند که بذر امیدی در دل من و تو بکارند،
از برای این رفتند که روزهای روشن آینده را به من و تو نوید دهند،
آنهایی که رفتند برای سفیدبختی من و تو رفتند
سیاه نمی‌پوشم و به آینده‌ای پاک که رها از هرگونه عزایی است امید دارم
سیاه نمی‌پوشم که با پوشیدنش روح خودم را اندوهگونه خواهم نمود
سیاه نمی‌پوشم که نمی‌خواهم در این شرایط، سختی‌های زندگی بر من چیره شوند
سیاه نمی‌پوشم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست
سفید می‌پوشم و آرزو می‌کنم .

با سفیدی به جنگ کسی می‌روم که همه‌ی ذهن و خیالش خرافاتی است سیاه گونه
با سفیدی پاک می‌شویمشان و کنار می‌گذارمشان، که به سیاه‌دانی تاریخ بپیوندد
سفید می‌پوشم و همیشه شادم، حتی در غم از دست دادن
سفید می‌پوشم و همیشه خندانم
که همین شادی و خندان بودنم هست که مرا به پیروزی می‌برد

۱۳۸۸/۳/۳۰

خانه‌ی سرخ

گر با تو نیستم کنون،
گر نمی‌بینیم در کنارت،
ولی باورت گوید که با تویم،
کمی دور و به یادت،
پشتوانه‌ و همراهت.
می‌دانم که استواری و پایدار،
می‌دانم که می‌مانی و می‌بینمت باز.
می‌دانمت که روزی باز،
در کنارت خواهم بود،
تو خواهی شد باز پایگاهم
و سرود سرخ دوستی را سر خواهیم داد.

۱۳۸۶/۶/۱۹

خودم و خودش

خوبه بدانی چی گفتم برایت
حیف نمی‌دانی چی داری الان
خوبه بدانی که حتی نیستی
لایق شنیدن حرفهایم
خوبه بدانی خوب می‌شناسمت
نبودی حتی تراز فکرهایم
حتی نیستی لایق شعرم
برای همینه که ...
...
خودش می‌دانه و خودش
که اگر خواست بهت بگه
خودش می‌دانه و خودم
این همه چی بود و چی شد
خودت می‌دانی و خودت
این بود همه‌ی حرف من

12 بامداد 19 شهریور 86

۱۳۸۶/۵/۱۱

شترنج عشق

شنیدی که می‌گن
دنیا همه‌اش بازیه؟
زندگی همه‌اش توهم،‌
دوستی‌ها همه تو خالیه ؟

بازی عشق من و تو
کیش من بود و مات من!
وزیر من هم که همه‌اش
آچمز پیاده‌هات
رخ و فیل و اسبم هم همه‌اش
گرفتار ملکه‌ای نادیدنی

بازیمان خیلی وقته تمام شده
آن هم با وزیر شدن پیاده‌هات
مهره‌ها همه سر جاشانن
کسی نگاهشان هم نمی‌کنه

باخت من وبرد تو
قشنگیش فقط به این بود
باز هم دیدم
شادی را تو چشمهای تو

شادی‌ات پایدار، وزیرت پا برجا
شاهی هم پیدا کنی، ملکه‌ی بازی‌های من


9 امرداد 1386
2 بامداد

۱۳۸۶/۴/۱۶

بدان

تو اگر رفتی بدان
کسی دنبالت نمی‌آید
تو اگر ماندی بدان
کسی خاطرت را نمی‌خواهد

تو اگر هستی بدان
کسی هم هست که باشدت
تو اگر بودی بدان
دیگر آسان نیست باشیدنت

۱۳۸۶/۲/۱۱

ساده

تو را دیدن یک سواله
تو را داشتن یک ناسرانجام
تو را شنیدن، یک دنیا
تو را خواستن یک همیشه
تو چه زیبا و چه ساده
تو چه شاد و چه مسرور



من چه کم تحمل و چه نازیبا
همه‌اش از برای تو

۱۳۸۶/۱/۲۰

همه‌اش

صبر من قد یک برگه
صبر تو قد یه دنیا
صبر من همه‌اش تمامه
صبر تو مانده، توی تمام خانه
...
عشق من قد یک برفه
عشق تو پر از تگرگه
عشق من زود می‌ره از یاد
مال تو می‌خوره در یاد
اگر هم روزی بره از یاد
آثارش هست که می‌مانه حتی بر باد
...
وقتی که دلم می‌گیره،
دوست دارم تاریک ببینم
همه جا را هم کلی سرد،
تا که عشق من ببارد
تا که عشق تو باز هم،
بزنه خاطره بر من
...
روزگاری آتشی بودم
پر سوز و گداز
هر کسی را نبود
یارای دوستی، داشتن دوستم
...
همه‌اش می‌گذرد
یاد یارم،
آتش عشقم،
هسته‌ی سیب،
پر پروازم،
یادم نرود،
هات شکلاتم،
بد ماشینم هم
...
همه‌اش می‌ماند
همه‌اش می‌خواند
ترانه‌ای خوش‌نوا
از برای که،
نمی‌دانم.


ساعت 3 بامداد
12 فروردین 86
بین خواندن دو مقاله برای Gamut Mapping

۱۳۸۵/۱۱/۱۹

خاطره

غزل زیبای من بودی،
هر شب که می‌خواندمت
زیباترین نام جهانم بودی،
هنگامی که برای دیگران می‌گفتمت،
رویای زیبای منی،
رویایی دست یافتنی، هنگامی که در خوابم
دوستانه تریم دوستم،
مستانه‌ترین چشمانم،
همه‌اش بودی،
...
یعنی همه‌اش همین بود؟
دیدن و دوست داشتن و دوست داشته‌ شدن،
بعد هم جدایی ؟
همه‌اش همین است، دل بستن و دل کندن
مگر نیست ؟
...
مگر یادت نیست دل بستنهایمان را
دل دادنهایمان
عاشق شدن‌هایمان
مگر فراموششان کردی
به یاد پیر بانویت،
به یاد ...
...
دل بستن ساده‌ است
دل بسته کردن سخت،
دل دادن آسانه،
دوست داشته شدن سخت،
ولی نه دل کندن ساده است
نه دل کندانده شدن،
پس آن همه خاطره،
بعد از آن همه جوانی
...
را با کسی بگوییم ؟
یا خاطره هستن که برا خودمان بمانه ؟
...
اگر بردیش مال خودت ولی خاطره‌هام
را بگذار باشن، مال خودم
...

نوشته شده 2:48 بامداد
18 بهمن 1385
8 فوریه 2007
بین نوشتن مطلبی برای کلاس محرمانگی داده

۱۳۸۵/۱۱/۴

سرگردان

نمی‌آید کلامی بر زبانم
که شاید در سحر تو جاودانم
نمی‌آید هیچ رخی اندر خیالم
از آن هنگام که رویت را به یاد آرم
نمی‌توانم جمالت را نگویم
به پیش دوستان و آشنایان
نمی‌توانم کنم دورت از این یاد
که رفته جز تو هر چه بود بر باد
نمي‌خواهم دگرباران صدایت
همه ناله و کمی اندوه باشد
نمی‌خواهم به یاد آرم فراغت
نمی‌خواهم ، نمی‌خواهم ، نمی‌خواهم

نمی‌دانی برای من که هستی
کجاها به یادت بودم و با من هستی
نمی‌دانی چند گاهی است
می‌پرستمت
همه گویند که خودخواهم
بگویند بارها، باز می‌پرستمت

نمی‌دانم که می‌دانی که هستم ؟
نمی‌دانم که می‌دانی از چه دل بستم ؟
وز چه به دنبالت نشستم ؟
نمی‌دانم که تو هم کنون
نمی‌دانم که من هم از آغاز
نمی‌دانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم
….
ولیکن هنوز سرگردانم

اول بهمن 1385
2:00 بامداد، نورت ونکوور
ما بین خواندن دو مقاله

۱۳۸۵/۸/۱۴

بخندم

دلم می‌خواهد باز امروز از ته دل،
بر همه دنیا و مردمانش بخندم،
بس زیاد بر همه کار جهانش ،
ولی کم بر داشته هایم، هم بخندم،

دلم می‌خواهد باز امروز،
در آغوش کشم،
گر چه خیالی،
و باز هم بخندم.

دلم می‌خواهد باز امروز،
از برای عمر رفته هم بخندم،
از برای رفتن هم بخندم،

دلم می‌خواهد این را،
که بعدا می‌خوانمش بازهم  بخندم.

14 آبان 1385

۱۳۸۵/۵/۸

او

از همه دار دنیا
کمی دوست
خرده ای ذوق
بسیاری خواب
بود کوله بار من،
از همه دار دنیا
یک رفیق
یک یار مهربان
یک ایرانی
یک هم زبان
داشتم و آمدم
از همه ی آن داشتنها
چیزی که مانده همه اش خاطره است
همه اش در یاد است
...
از همه ایرانم،
از همه آمالم
از همه دنیایم
او بود و او
...
او مانده است،
شاید روزی،
در گنجه ای باز کنم
دفتری یابم همه اش داستان
همه اش خاطره
همه اش شعر
و یک برگ سرخ
که هنوز هم بویش را می دهد
...
او می ماند،
همان طور که دیگری ماند بر ذهنم
همانی که همیشه با من است
همانی که خودش می داند
اویی که من بود و هست،
اویی که ماند تا آخرین دقایقم
...
او می ماند و می خواند همه ی اشعارم
همه ی افکارم، همه ی آمالم

۱۳۸۵/۱/۲۴

دارم اینک تنها می‌شوم

دارم اينک تنها مي‌شوم
دارم اينک مي‌فهمم
درد تلخ جدايي
و جدايي از او
دارم اينک خاطره‌اي
نقش بند ديوار ذهني مي‌شوم
دارم اينک اندکي از عمرمان
برگ برگ روزگار ذهنمان
دارم اينک آن همه در کنار هم
مي‌دانم که کم ولي پر ز هم
دارم اينک آن چشمانش
مي‌رود کم کمک از يادم
نه، نه
مي‌آيد و مي‌ماند هميشه در يادم
دارم اينک مي‌انديشم
نه دگر نمي‌انديشم،
دارم اينک مي‌فهمم
نه دگر هيچ را نيز
به کودکي احساس نمي‌فهمم
دارم اينک تنها مي‌شوم.

۱۳۸۴/۷/۵

حس

پرم از حس نگفتن
حس ديدن، نشنفتن
پر از حس سکوتم
قلبي فرياد ولي بي‌داد
پرم از حس رهايي
حس بودن در ميانه‌ي جواني
پرم از همه حس‌هاي فردا
همه تجربه‌هاي تلخ آنها
همه اندوه ريشه داده در وجودم
نه انگار که روزي من کوه بودم
همه ابرها را مي‌خراشيدم
همه مردمان را سخت‌راهي مي‌نماييدم

4ام مهرماه 1384