‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۷/۲۴

خوره

چشمهایش را بسته بود و نمی‌خواست به چیزی گوش بدهد، اصلا نمی‌خواست گوشه‌ای از صداهایی که در اطرافش هستند را بشنود. صداهای جیر جیر کردن صندلی‌ای که رویش نشسته بود خیلی زیباتر به نظرش می‌آمد تا صداهای دوست به اصطلاحش، حداقل این صندلی غر نمی‌زد و تنها هر از چند گاهی اعلام وجودی می‌کرد با یک جیر جیر کردن.

کم کم دیگر عادت کرده بود به گوش ندادن و سر تکان دادن، برای کسانی که فقط از او کسب تکلیفی می‌خواستند. او هم این بار غرق در افکارش شده بود و کماکان سرش را هر از چندگاهی به نشانه تایید تکان می‌داد. سر آخرین دعوایش فهمیده بود که سر تکان دادن حتی اگر هم یک کلمه از حرف طرف چیزی حالیت نمی‌شود بهتر هستش از این که هی ازش سوال کنی. این جوری طرفت حرفش را می‌زند و چندین روز بعد هم اگر صحبتش به میان بیاید به راحتی وضع سخت زندگی را بهانه ای می‌کنی برای فراموشی حرفهای پرمفهوم و پر از معنای دوستت.

اما این دفعه مشکل این جا بود که به هر چیزی هم که می‌خواست فکر کند یک جورهایی دوستش تویش نقشی بازی می‌کرد و باعث می‌شد که نتواند تمرکز کند. یک جورهایی داشت فکر می‌کرد که این قسمت از خاطراتش برایش خوره‌ای خواهند شد که هر بار که بخواهد بهشان فکر کند باز به خاطره‌ی امروزش می‌رسد که می‌خواست از فکر کردن به این خاطرات فرار کند ولی نمی‌توانست، اسمی بهتر از خوره برایش پیدا نمی‌کرد.

یادش آمد که خوره را در داستانی از صادق هدایت خوانده بود، آن جا هم خوره روح داشت ولی هر چی که به فکرش فشار آورد داستان را یادش نیامد. خوره‌ای که به یک جغد (شاید هم یک خوک) تشبیه شده بود. به هر حال حس خوبی به خوره نداشت و هرباری که از ذهنش این کلمه می‌گذشت یک جورایی چندشش می‌شد، سعی کرد نام خوره برشان نگذارد و به خاطراتی که داشت دقیقتر فکر کرد. کماکان داشت سرش را هم تکان می‌داد. خاطراتش را به قطع می‌توانست بگوید که خوره جانش نیستند، که در آنها همه‌اش شادی و شور بود. ولی یک چیزی بود که نه می‌دیدش نه به فکرش می‌رسید ولی به خوبی حسش می‌کرد. یک چیزی که کم بود و یک چیزی که آزارش می‌داد.

۱۳۸۹/۳/۱۱

انعکاس

باز هم به سراغش آمد. آن وسوسه‌ی همیشگی، آن خوره‌ی درونی. چند روزی بود که اصلا بهش فکر نکرده بود. شاید همین فکر نکردن وسوسه انگیزترش کرده بود. شاید همین بازی نکردن باهاش جذابیتش را بیشتر کرده بود. بار اولش بود، انگار که می‌خواست باز چنین کاری را بکند. هر چه سعی کرد فکرش را مشغول تلفن موبایلش یا کامپیوترش بکند نشد، هر چی تلاش کرد که با بالارفتن چند تا آب‌جو به مغزش استراحتی بده و شاید از این خیالات دست بردارد باز هم نشد.

یک چیزی بهش می‌گفت که تو می‌توانی، پس چرا دست روی دست می‌گذاری ؟ خیلی‌ها نمی‌توانند و دارند با حرص و ولع دنبالش را می‌گیرند که شاید کفش پاره شده در بیابانی شانس در خانه‌اشان را بزند و بهش برسند. خیلی راحت هم نبود برایش با لغات بازی کردن. راحت که بود ولی وقتی که برای دیگران می‌خواست حرف بزند، البته خودش سخن‌رانی را ترجیح می‌داد. ولی وقتی که با خودش بود سخن‌رانی‌ای به سرانجام نمی‌رسید.

از یک طرف فکر می‌کرد که زمانش از دست می‌رود و از طرفی دلش نمی‌آمد بهایی گران برای کارش پرداخت بشود. بهایی که خودش چیزی‌اش را پرداخت نمی‌کرد، حتی اگر اقتصادی هم بهش فکر می‌کرد به نفعش هم بود. دو دل مانده بود تا خوابش برد. یک دست زیر سرش بود که خوابش برد، تکیه داده به گوشه‌ی دیوار، کنج اتاقش و روبروی عکس معشوقه‌اش. همه بهش گفته بودند که تو خواب حرف می‌زند ولی خودش چیزی‌اش را یادش نمی‌آمد. خیلی هم سعی کرده بود که بفهمد که چه حرفهایی می‌زند ولی نه حوصله‌ی کسی می‌گذاشت که وسط خواب بشیند و به حرفهایش گوش بدهد و نه شانس این را پیدا کرده بود که حرفهایش را ضبط کند.

از خواب که بیدار شد، چیز جالبی دید. شاید هم کمی عجیب. عکس معشوقه‌اش دیگر روی دیوار نبود. انگار کسی با احترام تمام بدون این که کوچکترین خطی رویش بیفتاد از دیوار پایین آورده بودش و روی میزش گذاشته بود. نایلونی باریک هم رویش کشیده بود. داشت فکر می‌کرد که چی شده بود که صدای زنگ تلفن موبایلش آمد. شماره آشنا بود، خیلی هم آشنا. می‌دانست کی آن ور خط هست، گفت ساعت دو دم سینما شهر منتظرتم، دیر نکنی که حوصله کاشته شدن را ندارم. آن ور خط داشت می‌گفت سلامت کو، گفت سلام، می‌بینمت پس؟ آره و خداحافظی کرد. حس کرد دارد یکی دست به شانه‌اش می‌زند، پدرش بود. داشت صدایش می‌زد. تلفنش را نگاه کرد تا ساعت را بفهمد. ولی قبل از آن که ساعت تلفنش را ببیند نگاهش به تماسهای ناموفق تلفنش افتاد، 67 تا تماس ناموفق و چندین پیام کوتاه. ساعت را که نگاه کرد دید صبح شده، خورشید هم کم کم داشت در می‌آمد. تا حالا چنین روشن خورشید را ندیده بود. یک کمی که به خودش آمد دید انعکاس نور تو آینه‌ای هستش که جای عکس رو دیوارش را گرفته وگرنه خورشید همان خورشید و او هم همان آدم همیشگی.

۱۳۸۸/۱۲/۱۵

اول عشق

تلفن را برداشت، شماره اش را از حفظ شده بود از بس که گرفته بودتش. اگر خیلی خوب نگاه می‌کردی رد انگشتهایش روی شماره‌ی 7 مانده بود. شماره‌اش اگر درست یادش باشد 3 تا 7 داشت. داشت با خودش شوخی می‌کرد. اگر درست یادش باشد. هر چیزی را که می‌دید یک جوری به این شماره ربط می‌داد. شماره‌ی صندوق پستی‌اش مضربی از این شماره بود. البته نه کامل، اگر دو تا عدد آخر مضربش را حذف می‌کردی. شماره پلاک خانه‌اش هم توی همین شماره بود. اولین باری هم که دیده بودتش هفت هفت هفتاد و هفت بود. البته اگر از خودش می‌پرسیدی می‌گفت هفت هفت هفت دیدمش. استدلالش هم جالب بود می‌گفت مگر تو یک دهه چند بار هفت پیدا می‌شه. برای همین دهگان را نمی‌گفت. البته خودش هم می‌دانست که دهگانش مهمه، ولی می‌خواست فقط با سه تا هفت روز اولین دیدارشان را به یاد داشته باشد. چندین بار شماره را گرفت. تلفنش مشغول بود. هر بار که قدم می‌زد و به خانه بر می‌گشت سر ساعت هفت زنگ می‌زدش. دیگر عادت دوتایشان شده بود. از او زنگ زدن و از آن یکی اشغال نگه داشتن خط. بالاخره شماره گرفت. همیشه موقعی که قدم می‌زد، حرفهایش را آماده می‌کرد تا بهش بزند. آخه عقیده داشت که راه رفتن مغز آدم را باز می‌کند. برای همین هر موقع که راه می‌رفت فکر می‌کرد، شاید هم برعکس. این دفعه می‌خواست برای یک شام ببردش بیرون. اولین شامشان بود. خیلی خجالتی بود. خیلی به خودش فشار آورده بود که این دفعه به هر زوری که شده ازش دعوت کند که بیاید باهاش بیرون. از طرفی نمی‌خواست با شنیدن جواب نه آزرده خاطر بشود و از طرفی این دلهره‌ی همیشگی دعوت برای اولین شام و سپری کردن شبی با یکدیگر را نمی‌خواست از دست بدهد. تلفن را برداشت، عزمش را جزم کرده بود که این دفعه حتما باهاش حرف بزند. وقتی تلفن می‌زد عصبی می‌شد. دلهره‌اش شروع می‌شد. به آخرین شماره که می‌رسید دستش از فرط اضطراب و استرس عرق کرده بود. ولی این دفعه می‌بایست حرفش را بزند. تکیه داد به دیوار تا کمی آرام تر بشود. ضربان قلبش را داشت روی دیوار حس می‌کرد. ولی دستش را نمی‌دانست چه کار کند، هر چی به شلوارش می‌مالید عرقش خشک نمی‌شد. عرق سرد، کاریش هم نمی‌شد کرد.



اولین زنگ خورد، دومین زنگ هم خورد. دیگر نمی‌توانست تحمل کند. داشت خدا خدا می‌کرد که این دفعه شاید اصلا تلفن را برندارد و آن هم یک کمی آرام بشود. دیگر دستش هم کرخ شده بود از سرما، تصمیم گرفت دستش را بکند توی جیب شلوارش تا شاید یک کمی گرم بشود. زنگ سوم هم به صدا در آمد، تا آن موقع خاطر نداشت که به زنگ چهارم کشیده شده باشد تلفنش. این دفعه هم نرسید. الو، بفرمایید، صدایی بود که از آن طرف خط می‌شنید. قلبش یک لحظه وایساد، می‌دانست که این دفعه مانند دفعات پیش نیست و قرار است که اتفاقی بیفتد که تا حالا نیافتاده بوده. آمد که جواب الو بفرمایید آن ور خط را بده، دستش که گرمتر شده بود، سوراخ جیبش را پیدا کرده بود و با انگشتهایش داشت با سوراخ جیبش بازی می‌کرد. یک لحظه به یاد جیب سوراخش و خودش افتاد. آن ور خط هم که  مثل همیشه انتظار جوابی نداشت، قطع کرده بود. تلفن داشت بوق می‌زد ولی اصلا او صدایی نمی‌شنید و افکارش بود که برایش صداها را می‌شنیدند، یاد حرف دوستی افتاد که می‌گفت: عشق بدون پول علف هرز است، هر جایی در می‌آید و هر کسی هم می‌کندش می‌اندازدش به کناری. البته خودش زیاد قبولش نداشت ولی خودش هم خوب می‌دانست بدون پول از عشق حرف زدن، کاری بس عبث است. به قول دایی خدابیامرزش (که روزگاری لوتی محلشان بود) اولِ عشق، شکم است.

ولی با این همه‌ی حرفها به خودش می‌بالید، چون جراتش را کرده بود که با معشوقه‌اش حرف بزند. نشمرده بود ولی باور داشت که حتما به خاطر این بوده که این هفتادوهفتمین باری بوده که بهش زنگ می‌زده.

۱۳۸۸/۱۰/۱۲

با تمام قوا به جلو

ناخدای کشتی باز هم فرمان به جلو را صادر کرد. این چندمین بار بود که فرمان می‌داد. دیگر تک تک اتفاقاتی که پس از فرمان قرار بود اتفاق بیافتد را از بر شده بود. کی قرار بود لیز بخورد هنگام جابجا کردن بادبان. کی زغال قرار است تمام بشود و کی قرار است از فشار کاری نق نق بزند. برای همه‌ی اینها خودش را این بار آماده کرده بود. این دفعه خودش هم به آسمان که نگاه می‌کرد صاف صاف بود. آسمان صاف همیشه خبر از توفانی شدید می‌دهد. حتی مرغان دریایی هم که همیشه در کنار بادبانهای کشتی پرواز می‌کردند خبری ازشان نبود. حتی آنها هم فهمیده بودند که این راه پر پیچ و خمی که در پیش است یارای عبور هر کسی نیست. پخته‌ی راه و دل به دریازده‌ای می‌خواهد. البته تقصیری هم نداشتند، مرغهای دریایی حداکثر به فکر 30 ثانیه‌ی دیگر زندگی‌اشان می‌توانند باشند، البته اگر با مقیاسی مغز آنها و پالسهای الکتریکی‌ داخلش را بتوان با مغز انسان مقایسه کرد. راهی که پیش رو بود، راهی نبود که وسطش برگشتی باشد. یعنی حتی اگر کوچکترین امیدی هم به برگشت بود، ناخدا دوست داشت یا به مقصد برسد یا به زلالترین و شفافترین چیزی که در زندگی‌اش می‌شناخت ملحق بشود. فکر همه جایش را کرده بود، حتی اگر هم به مقصدش نمی‌رسید، یاد داده بود به دیگران که توی یک زندگی خیلی چیزهایی دیگر از خود زندگی هست که می‌شود بهشان فکر کرد. می‌شود ازشان استفاده کرد و پیامی رساند، حتی اگر لازمه‌اش مرگ باشد.

از دوست پیرش شنیده بود مرگ و به قول پیرمرد رشادتهای همرزمانش را در جنگ با آمریکا، یا به گفته‌ی او همان دشمن خبیث. دوست پیرش یک ماهیگیر چشم بادامی بود که به واسطه‌ی از دست دادن دو پایش فقط در اتاقی می‌نشست و کشتی ماهیگیری را ناخدایی می‌کرد. برایش از زمان جنگ بسیار گفته بود، از دوستانش که چه به سادگی برای دفاع از وطنشان با هواپیماهای پر از بنزین خودشان را به کشتی‌های مهاجم می‌زدند. به خدا اعتقادی نداشت و نه به بهشت و جهنم ولی از این تفکر دفاع می‌کرد. دوست پیرش هرباری که خاطره‌ای از جنگ تعریف می‌کرد یک پیک می‌زد. پیکی که برای او خیلی آشنا نبود. نامش ساکی بود. مشروبی ازخاور دور که به گمانش از ساقه‌های برنج می‌گیرند، آخر این خاور دوری‌ها یا ماهی می‌خورند یا برنج. پیرمرد هر بار و به نشانه‌ی 11 دوستی که از دست داده بود و خودش و ناخدا 13 پیک کوچک را به ترتیب ردیف می‌کرد، تک تک نام هر کدامشان را می‌برد و پیکها را سر می‌کشید. به پیک یکی به آخری که می‌رسید که نام خودش بود همیشه اشک در چشمانش جمع می‌شد. ناخدا تنها کسی بود که در خلوت او راه داشت و تنها او بود که اشکانش را دیده بود. به پیک ناخدا که می‌رسید همیشه بهش می‌گفت ببین این هم 13امین‌اش هست و باز قرعه به نام تو افتاده. ته خندی سعی می‌کرد بزند و آن را سر بکشد. پیکها دیگر برایش دوا شده بودند. اگر آنها را نمی‌خورد نمی‌توانست درد پاهایش را به راحتی تحمل کند. آخر از جنگ هنوز خرت و پرتهایی توی پایش مانده بود. در آوردنش خیلی سخت نبود ولی ماندنش هم صدمه‌ی آنچنانی بهش نمی‌زد فقط درد داشت. خودش می‌گفت که برای ترس از عمل نخواستم که آنها را دربیاورند ولی ناخدا که می‌دانست جریان چیست.

ولی برای ناخدا این تفکر هم مضحک بود، تفکر مردن برای دفاع. برای دفاع از هر چی که شده، به نظر ناخدا، نمی‌بایست از جان گذشت. چه این خانه‌ات باشد، دوستت، همسرت، بچه‌ات و یا کشورت. خیلی با خودش کلنجار رفته بود که خودش را راضی کند که کار درستی است ولی نمی‌توانست. ازطرفی هم وقتی برای نفی این کار می‌خواست استدلال کند باز هم قانع نمی‌شد. خودش هم توی دوراهی‌ای گیر کرده بود که برای رسیدن به هدفش راهی که می‌رفت شاید به سلامت ختم نمی‌شد. اگر خدمه‌ی کشتی این را می‌دانستند که نمی‌گذاشتند دیگر برشان فرمان براند. دست به یکی می‌کردند، او را یا به دریا می‌انداختند و یا اگر خیلی خوش شانس بود یک گوشه‌ای حبسش می‌کردند تا به خشکی برسند و خودشان کشتی را ناخدایی می‌کردند. ولی او ناخدا بود، هر چه بود اگر او نا خدای کشتی هنگامی که در بندر لنگر انداخته بود، در کشتی و به هنگام درنوردیدن دریاها او بود که خدای همه‌ی مردمان آن کشتی بود. او بود که برای همه تصمیم می‌گرفت و همه هم به حرفهای او گوش می‌کردند. وقتی فکرش را می‌کرد، بار راهی که می‌خواست بپیماید بر دوشش بیشتر حس می‌شد. انگار مانند بچگی‌هایش با دو دستش تلاش دربرداشتن لنگر به ساحل نشسته‌ی کشتی‌ای زنگ زده کرده بود که رویش افتاده بود و تا ماهها جایش روی شانه‌ها و بازوانش درد می‌کرد. شاید هم همان درد بود که شوق او به دست و پنجه نرم کردن با دریا را درش برای همیشه روشن کرده بود.