۱۳۸۸/۱۲/۶
کار گروهی
همیشه این را یادت باشد که توی کار گروهی همه بسته به منافعشان اهدافشان در طی مسیر عوض میشود، هیچ موقع به اهدافی که در ابتدا به عنوان اهداف کار گروهی نام برده میشود دل نبند.
۱۳۸۸/۱۰/۱۲
با تمام قوا به جلو
ناخدای کشتی باز هم فرمان به جلو را صادر کرد. این چندمین بار بود که فرمان میداد. دیگر تک تک اتفاقاتی که پس از فرمان قرار بود اتفاق بیافتد را از بر شده بود. کی قرار بود لیز بخورد هنگام جابجا کردن بادبان. کی زغال قرار است تمام بشود و کی قرار است از فشار کاری نق نق بزند. برای همهی اینها خودش را این بار آماده کرده بود. این دفعه خودش هم به آسمان که نگاه میکرد صاف صاف بود. آسمان صاف همیشه خبر از توفانی شدید میدهد. حتی مرغان دریایی هم که همیشه در کنار بادبانهای کشتی پرواز میکردند خبری ازشان نبود. حتی آنها هم فهمیده بودند که این راه پر پیچ و خمی که در پیش است یارای عبور هر کسی نیست. پختهی راه و دل به دریازدهای میخواهد. البته تقصیری هم نداشتند، مرغهای دریایی حداکثر به فکر 30 ثانیهی دیگر زندگیاشان میتوانند باشند، البته اگر با مقیاسی مغز آنها و پالسهای الکتریکی داخلش را بتوان با مغز انسان مقایسه کرد. راهی که پیش رو بود، راهی نبود که وسطش برگشتی باشد. یعنی حتی اگر کوچکترین امیدی هم به برگشت بود، ناخدا دوست داشت یا به مقصد برسد یا به زلالترین و شفافترین چیزی که در زندگیاش میشناخت ملحق بشود. فکر همه جایش را کرده بود، حتی اگر هم به مقصدش نمیرسید، یاد داده بود به دیگران که توی یک زندگی خیلی چیزهایی دیگر از خود زندگی هست که میشود بهشان فکر کرد. میشود ازشان استفاده کرد و پیامی رساند، حتی اگر لازمهاش مرگ باشد.
از دوست پیرش شنیده بود مرگ و به قول پیرمرد رشادتهای همرزمانش را در جنگ با آمریکا، یا به گفتهی او همان دشمن خبیث. دوست پیرش یک ماهیگیر چشم بادامی بود که به واسطهی از دست دادن دو پایش فقط در اتاقی مینشست و کشتی ماهیگیری را ناخدایی میکرد. برایش از زمان جنگ بسیار گفته بود، از دوستانش که چه به سادگی برای دفاع از وطنشان با هواپیماهای پر از بنزین خودشان را به کشتیهای مهاجم میزدند. به خدا اعتقادی نداشت و نه به بهشت و جهنم ولی از این تفکر دفاع میکرد. دوست پیرش هرباری که خاطرهای از جنگ تعریف میکرد یک پیک میزد. پیکی که برای او خیلی آشنا نبود. نامش ساکی بود. مشروبی ازخاور دور که به گمانش از ساقههای برنج میگیرند، آخر این خاور دوریها یا ماهی میخورند یا برنج. پیرمرد هر بار و به نشانهی 11 دوستی که از دست داده بود و خودش و ناخدا 13 پیک کوچک را به ترتیب ردیف میکرد، تک تک نام هر کدامشان را میبرد و پیکها را سر میکشید. به پیک یکی به آخری که میرسید که نام خودش بود همیشه اشک در چشمانش جمع میشد. ناخدا تنها کسی بود که در خلوت او راه داشت و تنها او بود که اشکانش را دیده بود. به پیک ناخدا که میرسید همیشه بهش میگفت ببین این هم 13امیناش هست و باز قرعه به نام تو افتاده. ته خندی سعی میکرد بزند و آن را سر بکشد. پیکها دیگر برایش دوا شده بودند. اگر آنها را نمیخورد نمیتوانست درد پاهایش را به راحتی تحمل کند. آخر از جنگ هنوز خرت و پرتهایی توی پایش مانده بود. در آوردنش خیلی سخت نبود ولی ماندنش هم صدمهی آنچنانی بهش نمیزد فقط درد داشت. خودش میگفت که برای ترس از عمل نخواستم که آنها را دربیاورند ولی ناخدا که میدانست جریان چیست.
ولی برای ناخدا این تفکر هم مضحک بود، تفکر مردن برای دفاع. برای دفاع از هر چی که شده، به نظر ناخدا، نمیبایست از جان گذشت. چه این خانهات باشد، دوستت، همسرت، بچهات و یا کشورت. خیلی با خودش کلنجار رفته بود که خودش را راضی کند که کار درستی است ولی نمیتوانست. ازطرفی هم وقتی برای نفی این کار میخواست استدلال کند باز هم قانع نمیشد. خودش هم توی دوراهیای گیر کرده بود که برای رسیدن به هدفش راهی که میرفت شاید به سلامت ختم نمیشد. اگر خدمهی کشتی این را میدانستند که نمیگذاشتند دیگر برشان فرمان براند. دست به یکی میکردند، او را یا به دریا میانداختند و یا اگر خیلی خوش شانس بود یک گوشهای حبسش میکردند تا به خشکی برسند و خودشان کشتی را ناخدایی میکردند. ولی او ناخدا بود، هر چه بود اگر او نا خدای کشتی هنگامی که در بندر لنگر انداخته بود، در کشتی و به هنگام درنوردیدن دریاها او بود که خدای همهی مردمان آن کشتی بود. او بود که برای همه تصمیم میگرفت و همه هم به حرفهای او گوش میکردند. وقتی فکرش را میکرد، بار راهی که میخواست بپیماید بر دوشش بیشتر حس میشد. انگار مانند بچگیهایش با دو دستش تلاش دربرداشتن لنگر به ساحل نشستهی کشتیای زنگ زده کرده بود که رویش افتاده بود و تا ماهها جایش روی شانهها و بازوانش درد میکرد. شاید هم همان درد بود که شوق او به دست و پنجه نرم کردن با دریا را درش برای همیشه روشن کرده بود.
از دوست پیرش شنیده بود مرگ و به قول پیرمرد رشادتهای همرزمانش را در جنگ با آمریکا، یا به گفتهی او همان دشمن خبیث. دوست پیرش یک ماهیگیر چشم بادامی بود که به واسطهی از دست دادن دو پایش فقط در اتاقی مینشست و کشتی ماهیگیری را ناخدایی میکرد. برایش از زمان جنگ بسیار گفته بود، از دوستانش که چه به سادگی برای دفاع از وطنشان با هواپیماهای پر از بنزین خودشان را به کشتیهای مهاجم میزدند. به خدا اعتقادی نداشت و نه به بهشت و جهنم ولی از این تفکر دفاع میکرد. دوست پیرش هرباری که خاطرهای از جنگ تعریف میکرد یک پیک میزد. پیکی که برای او خیلی آشنا نبود. نامش ساکی بود. مشروبی ازخاور دور که به گمانش از ساقههای برنج میگیرند، آخر این خاور دوریها یا ماهی میخورند یا برنج. پیرمرد هر بار و به نشانهی 11 دوستی که از دست داده بود و خودش و ناخدا 13 پیک کوچک را به ترتیب ردیف میکرد، تک تک نام هر کدامشان را میبرد و پیکها را سر میکشید. به پیک یکی به آخری که میرسید که نام خودش بود همیشه اشک در چشمانش جمع میشد. ناخدا تنها کسی بود که در خلوت او راه داشت و تنها او بود که اشکانش را دیده بود. به پیک ناخدا که میرسید همیشه بهش میگفت ببین این هم 13امیناش هست و باز قرعه به نام تو افتاده. ته خندی سعی میکرد بزند و آن را سر بکشد. پیکها دیگر برایش دوا شده بودند. اگر آنها را نمیخورد نمیتوانست درد پاهایش را به راحتی تحمل کند. آخر از جنگ هنوز خرت و پرتهایی توی پایش مانده بود. در آوردنش خیلی سخت نبود ولی ماندنش هم صدمهی آنچنانی بهش نمیزد فقط درد داشت. خودش میگفت که برای ترس از عمل نخواستم که آنها را دربیاورند ولی ناخدا که میدانست جریان چیست.
ولی برای ناخدا این تفکر هم مضحک بود، تفکر مردن برای دفاع. برای دفاع از هر چی که شده، به نظر ناخدا، نمیبایست از جان گذشت. چه این خانهات باشد، دوستت، همسرت، بچهات و یا کشورت. خیلی با خودش کلنجار رفته بود که خودش را راضی کند که کار درستی است ولی نمیتوانست. ازطرفی هم وقتی برای نفی این کار میخواست استدلال کند باز هم قانع نمیشد. خودش هم توی دوراهیای گیر کرده بود که برای رسیدن به هدفش راهی که میرفت شاید به سلامت ختم نمیشد. اگر خدمهی کشتی این را میدانستند که نمیگذاشتند دیگر برشان فرمان براند. دست به یکی میکردند، او را یا به دریا میانداختند و یا اگر خیلی خوش شانس بود یک گوشهای حبسش میکردند تا به خشکی برسند و خودشان کشتی را ناخدایی میکردند. ولی او ناخدا بود، هر چه بود اگر او نا خدای کشتی هنگامی که در بندر لنگر انداخته بود، در کشتی و به هنگام درنوردیدن دریاها او بود که خدای همهی مردمان آن کشتی بود. او بود که برای همه تصمیم میگرفت و همه هم به حرفهای او گوش میکردند. وقتی فکرش را میکرد، بار راهی که میخواست بپیماید بر دوشش بیشتر حس میشد. انگار مانند بچگیهایش با دو دستش تلاش دربرداشتن لنگر به ساحل نشستهی کشتیای زنگ زده کرده بود که رویش افتاده بود و تا ماهها جایش روی شانهها و بازوانش درد میکرد. شاید هم همان درد بود که شوق او به دست و پنجه نرم کردن با دریا را درش برای همیشه روشن کرده بود.
۱۳۸۸/۱۰/۱۱
کلام تی وی و به روزرسانی دو روزهاشان
یعنی آخر تعطیل بازی هستش ها. برای این که سرورشان را به روز کنند دو روز تمام فعالیتهای تو سایتشان را تعطیل میکنند. اصلا این کلام کلا تعطیله. از اولش بود کپی پیست ویدیوهای یوتیوب. من هم از موقعی باهاش آشنا شدم که اردشیر ویدیوهایش را آنجا گذاشت. یا این هم خرجی که تویش دارند میکنند بهتر بود یک فکری به حال سایتش و به روز رسانی دو روزهاش هم میکردند. آخر مگر دارید اطلاعاتتان را دستی به روز میکنید ؟
اینها هم آخرشند. اگر این هست نمونه وبسایتهای موفق ایرانی که در ایران فیلتر نشده باشند وای به حال ما
جالبیش هم این هستش که تمام طراحی و ساخت سایت کلام توسط اعراب دارد انجام میشود. اگر به سایتی که پشت کلام تی وی هستش نگاهی بیندازید میبینید که تبلیغ بزرگترین شرکت اینترنتی در خاورمیانه را میکند که مقر اصلی اش هم در دوبی هستش. آخر یعنی استعداد کم بود تو ایران یا شرکتش نبود یا چی که باعث شده که کلام به واسطهی یک شرکت عربی راهاندازی بشود. این هم یکی دیگر از راههای فرار سرمایه از ممکلت هستش. به جای این که پول به یک شرکت ایرانی داده بشود که کار وب کنند به یک شرکت خارجی کار سپرده شده. شرکتی که برای به روزرسانی سایت از کاربرانش خواسته که دو روز هیچ کار نکنند.
برای اطلاعات بیشتر دربارهی شرکت پشتیبانی کنندهی کلام به این لینک مراجعه کنید.

این هم اسکرینشاتی از کلام که پایینش مشخص شده چه شرکتی این سایت را تهیه و طراحی کرده.

کلام تی وی سایت ...(opinion)
اینها هم آخرشند. اگر این هست نمونه وبسایتهای موفق ایرانی که در ایران فیلتر نشده باشند وای به حال ما
جالبیش هم این هستش که تمام طراحی و ساخت سایت کلام توسط اعراب دارد انجام میشود. اگر به سایتی که پشت کلام تی وی هستش نگاهی بیندازید میبینید که تبلیغ بزرگترین شرکت اینترنتی در خاورمیانه را میکند که مقر اصلی اش هم در دوبی هستش. آخر یعنی استعداد کم بود تو ایران یا شرکتش نبود یا چی که باعث شده که کلام به واسطهی یک شرکت عربی راهاندازی بشود. این هم یکی دیگر از راههای فرار سرمایه از ممکلت هستش. به جای این که پول به یک شرکت ایرانی داده بشود که کار وب کنند به یک شرکت خارجی کار سپرده شده. شرکتی که برای به روزرسانی سایت از کاربرانش خواسته که دو روز هیچ کار نکنند.
برای اطلاعات بیشتر دربارهی شرکت پشتیبانی کنندهی کلام به این لینک مراجعه کنید.
این هم اسکرینشاتی از کلام که پایینش مشخص شده چه شرکتی این سایت را تهیه و طراحی کرده.
کلام تی وی سایت ...(opinion)
۱۳۸۸/۱۰/۱۰
700 امین نوشتار
هفت همیشه خوش یمن بوده. یادم هستش که طی تحقیقی که در دوران راهنمایی کردم برای مقدس بودن عدد هفت در فرهنگ معین به تنهایی بالغ بر دو برگه مطلب پیدا کردم. این نوشته هم بنا بر آمار موجود هفت صدمین نوشتهی من هستش. نوشتهای که در اولین روز سال نو میلادی، در آخرین نقطهای از جهان که سال برش نو میشود، نوشته میشود. نوشتهای که تاریخش برابر با اولین روز دومین دههی سومین هزارهی سال میلادی (یا به قولی ترسایی) است میباشد. این هفت صدمین نوشته را به یمن خوش باید گرفت یا نه بعدا مشخص خواهد شد.
از آغازین روزهای نوشتارم بود که همیشه منتظر لحظهی سال نو بودم تا تولد شیدا را جشن بگیرم. شیدا در اولین روز از سال نوی چندین سال پیش پا به عرصهی وبلاگنویسی گذاشت. وبلاگی که فراز و نشیبهای بسیاری داشت ولی تا به اکنون به خوانندگان خود بالیده و همیشه ازشان یاد گرفته. توی این مدت مدید از بلایایی نبوده که دور نمانده باشد، از هک شدنهای اولیهاش بگیرید تا از دسترس خارج شدنش در ایران. ولی چیزی که همیشه سرپا نگهش داشته، لطف دوستانی هست که همیشه بهش سر میزنند و شاهدش هم تاکنون بالغ بر دوهزار کامنتی هست که برای نوشتههایش گذاشتهاند.
سرتان را با داستان همیشگی شیدا و داستان زندگیاش درد نمیآورم که خودتان بهتر از من میدانید ولی بگذارید برایتان داستانی تعریف کنم. این داستان قسمتی از یک کتابی است که دارم میخوانم. کودکی در این کتاب نقش بازی میکند که خیلی معمولی نیست و با همهی کودکان مدرسهاش فرق دارد. یکی از بزرگترین فرقهایی که داشته این بوده که تا کنون تولدش را کسی برایش جشن نگرفته. وقتی دوستانش ازش میپرسند که چرا مادر و پدرت چنین کاری نکردند جواب جالبی میدهد. میگه جشن گرفتن برای وقتی هست که به یک موفقیتی برسی، یک چیزی را کسب کنی. مادر و پدرم برای من جشن میگیرند وقتی که به خواستههایشان تمکین میکنم. وقتی که در مدرسه شاگرد اول میشوم. وقتی که به واسطهی تلاشم برای رسیدن به هدفی سختی میکشم. نه برای یادآوری یک خاطره.
جشن تولد گرفتن چیز بدی نیست و به نظر من با این استدلال نمیتوان به راحتی از کنارش گذشت. حالا هم که شیدا به این مرحله رسیده که در طی سالیان 700 نوشته در خودش جا داده، از نظر من یک موفقیت هر چه قدر کوچک هست، اگر بیشتر از جشن تولدش نباشد. شاید 700امین نوشتار شیدا سرآغاز کوچکی باشد برای جشن گرفتن دستاوردهای زندگی. شما هم بهش فکر کنید.
از آغازین روزهای نوشتارم بود که همیشه منتظر لحظهی سال نو بودم تا تولد شیدا را جشن بگیرم. شیدا در اولین روز از سال نوی چندین سال پیش پا به عرصهی وبلاگنویسی گذاشت. وبلاگی که فراز و نشیبهای بسیاری داشت ولی تا به اکنون به خوانندگان خود بالیده و همیشه ازشان یاد گرفته. توی این مدت مدید از بلایایی نبوده که دور نمانده باشد، از هک شدنهای اولیهاش بگیرید تا از دسترس خارج شدنش در ایران. ولی چیزی که همیشه سرپا نگهش داشته، لطف دوستانی هست که همیشه بهش سر میزنند و شاهدش هم تاکنون بالغ بر دوهزار کامنتی هست که برای نوشتههایش گذاشتهاند.
سرتان را با داستان همیشگی شیدا و داستان زندگیاش درد نمیآورم که خودتان بهتر از من میدانید ولی بگذارید برایتان داستانی تعریف کنم. این داستان قسمتی از یک کتابی است که دارم میخوانم. کودکی در این کتاب نقش بازی میکند که خیلی معمولی نیست و با همهی کودکان مدرسهاش فرق دارد. یکی از بزرگترین فرقهایی که داشته این بوده که تا کنون تولدش را کسی برایش جشن نگرفته. وقتی دوستانش ازش میپرسند که چرا مادر و پدرت چنین کاری نکردند جواب جالبی میدهد. میگه جشن گرفتن برای وقتی هست که به یک موفقیتی برسی، یک چیزی را کسب کنی. مادر و پدرم برای من جشن میگیرند وقتی که به خواستههایشان تمکین میکنم. وقتی که در مدرسه شاگرد اول میشوم. وقتی که به واسطهی تلاشم برای رسیدن به هدفی سختی میکشم. نه برای یادآوری یک خاطره.
جشن تولد گرفتن چیز بدی نیست و به نظر من با این استدلال نمیتوان به راحتی از کنارش گذشت. حالا هم که شیدا به این مرحله رسیده که در طی سالیان 700 نوشته در خودش جا داده، از نظر من یک موفقیت هر چه قدر کوچک هست، اگر بیشتر از جشن تولدش نباشد. شاید 700امین نوشتار شیدا سرآغاز کوچکی باشد برای جشن گرفتن دستاوردهای زندگی. شما هم بهش فکر کنید.
۱۳۸۸/۱۰/۷
ویکیپدیا را از یاد نبریم
ویکیپدیا برای همیشه نام پروژهای است که هدفش تامین کردن منابع مالی برای ویکیپدیا و برای همیشه هست. اگر دوست داشتید دانستههای بیشتری در این زمینه کسب کنید به این برگه رجوع کنید.
ویکیپدیا یک بنیاد خیریه هست و تمام اهداییهای شما به این بنیاد برای امور ویکیپدیا به کار برده میشود و نه غیر. اگر هم خیلی مشتاق به این هستید که ویکیپدیا در سال پیش هزینههایش چه جوری بوده و برای چه منابعی نیاز مالی دارد میتوانید این مستند را مطالعه کنید.
اگر هم دوست داشتید میتوانید با رفتن به این برگه از انواع لوگوهای موجود برای تبلیغ این حرکت استفاده کنید.
به این برگه هم سری بزنید و ببینید که بینگ موتور جستجوی مایکروسافت ببش از 50 هزار دلار به این پروژه کمک کرده در صورتی که موتور جستجوی جوابها (www.answers.com) از ویکیپدیا بهره میبرد یک قران هم نسلفیده است.
ویکیپدیا یک بنیاد خیریه هست و تمام اهداییهای شما به این بنیاد برای امور ویکیپدیا به کار برده میشود و نه غیر. اگر هم خیلی مشتاق به این هستید که ویکیپدیا در سال پیش هزینههایش چه جوری بوده و برای چه منابعی نیاز مالی دارد میتوانید این مستند را مطالعه کنید.
اگر هم دوست داشتید میتوانید با رفتن به این برگه از انواع لوگوهای موجود برای تبلیغ این حرکت استفاده کنید.
به این برگه هم سری بزنید و ببینید که بینگ موتور جستجوی مایکروسافت ببش از 50 هزار دلار به این پروژه کمک کرده در صورتی که موتور جستجوی جوابها (www.answers.com) از ویکیپدیا بهره میبرد یک قران هم نسلفیده است.
۱۳۸۸/۱۰/۳
دل تنگی گیکی
برخی چیزها هستند که در از دست دادنشان دخلی بهت نیست. تو کار خودت را میکنی و قسمت زمانه آنگونه میشود که با عزیزی یا با خاکی یا با یادی بدرود میگویی. تنها کاری که ازت برمیآید این هستش که خودت را دلداری بدهی، شاید یک کمی اشک بریزی و شاید هم یک کمی درددل کنی.
ولی وقتی که خودت تصمیم میگیری از چیزی دل بکنی که بهش اخت کردی کار راحتی نیستش. وقتی که یک دفعه هم باشد که صدبرابر بدترش میکند. تجربهای که یک بار در زندگیام داشتهام به حد اعلایش و حالا در حدود کوچکترش تکرار شد. تفاوتش این بود که همهی تصمیم گیریاش این دفعه با خودم بود و حالا بیشتر حس میکنم بار سنگینی مسیولیت را.

برای دانش بیشتر دربارهی گیک به ویکیپدیا مراجعه کنید.
ولی وقتی که خودت تصمیم میگیری از چیزی دل بکنی که بهش اخت کردی کار راحتی نیستش. وقتی که یک دفعه هم باشد که صدبرابر بدترش میکند. تجربهای که یک بار در زندگیام داشتهام به حد اعلایش و حالا در حدود کوچکترش تکرار شد. تفاوتش این بود که همهی تصمیم گیریاش این دفعه با خودم بود و حالا بیشتر حس میکنم بار سنگینی مسیولیت را.
برای دانش بیشتر دربارهی گیک به ویکیپدیا مراجعه کنید.
۱۳۸۸/۹/۲۰
فید (خوراک) جایگزین شیدا
در پی درخواست یکی از خوانندگان بود که دست به ایجاد فیدهای جدید برای شیدا زدم. همانطوری که میدانید دسترسی به شیدا در بعضی جاها مشکل شده (خدا پدر یک شیدا را بیامرزد). از آدرس فید همیشگیاش به راحتی میتوانید استفاده کنید. ولی اگر دوست داشته باشید از آدرس فیدی استفاده کنید که با کلیک کردن بر روی آن شما را به یک شیدا ببرد لطفا از این فید استفاده کنید.
البته در تست این فید یک کمی به مشکل برخورد کردم. آدرس این فید همانطوری که میبینید فیدبرنر هستش. معمولا وقتی که یک پست جدید منتشر میکنم اگر بر روی تیتر پست کلیک کنید و بخواهید به سایت یک شیدا بیایید ممکن است با مشکل مواجه شوید. البته این مشکل فکر کنم به خاطر پلاگینی بود که استفاده میکردم. با غیرفعال کردن آن پلاگین (پلاگین فیدبرنر برای وردپرس) این مشکل باشد حل شده باشد و از این به بعد با هر به روزرسانیای فید چه قدیمیاش و چه جدیدیاش درست کار بکند. به هر حال اگر با چنین مشکلی مواجه شدید پوزش من را پیشاپیش بپذیرید.
فیدها:
توجه نمایید که محتوای این دو فید یکسان هست و اگر شیدا را در آراساس خوانتان دنبال میکنید لازم به دست زدن به گیرندههایتان ندارید. تنها در صورتی آر اس اس جدید یک شیدا را به آراساس خوانتان اضافه نمایید که میخواهید تمام لینکها و ... به یک شیدا مرتبط باشد (مثلا برای کامنت گذاشتن نیاز دارید که با کلیک بر روی تیتر به سایت بیایید. در این صورت کار شما راحت تر خواهد شد.)
البته در تست این فید یک کمی به مشکل برخورد کردم. آدرس این فید همانطوری که میبینید فیدبرنر هستش. معمولا وقتی که یک پست جدید منتشر میکنم اگر بر روی تیتر پست کلیک کنید و بخواهید به سایت یک شیدا بیایید ممکن است با مشکل مواجه شوید. البته این مشکل فکر کنم به خاطر پلاگینی بود که استفاده میکردم. با غیرفعال کردن آن پلاگین (پلاگین فیدبرنر برای وردپرس) این مشکل باشد حل شده باشد و از این به بعد با هر به روزرسانیای فید چه قدیمیاش و چه جدیدیاش درست کار بکند. به هر حال اگر با چنین مشکلی مواجه شدید پوزش من را پیشاپیش بپذیرید.
فیدها:
توجه نمایید که محتوای این دو فید یکسان هست و اگر شیدا را در آراساس خوانتان دنبال میکنید لازم به دست زدن به گیرندههایتان ندارید. تنها در صورتی آر اس اس جدید یک شیدا را به آراساس خوانتان اضافه نمایید که میخواهید تمام لینکها و ... به یک شیدا مرتبط باشد (مثلا برای کامنت گذاشتن نیاز دارید که با کلیک بر روی تیتر به سایت بیایید. در این صورت کار شما راحت تر خواهد شد.)
اشتراک در:
پستها (Atom)