فید شیدا از این پس لینکهای روزانهای را که به نظر من زیبا میآیند را هم در بر خواهد گرفت. این لینکها به صورت یک پست روزانه خواهد بود. چیزی که تا حالا در زیر هر پست به صورت آخرین لینکها فقط وجود داشت.
از این پس فید شیدا صدای رادیو گلچین را هم به گوش شما خواهد رساند. یعنی با کوچکترین تغییری در رادیو گلچین شما به راحتی میتوانید از آهنگ جدیدش خبر دار شوید و دل گوش دهیدش.
یک کوچولو تبلیغ خارجکی هم آن پایین مایینهایش اضافه کردم که چیز خاصی نیست، فقط به بقای شیدا کمک میکند.
۱۳۸۹/۱/۱
۱۳۸۸/۱۲/۲۹
برنامهی نوروزی اجنبیها - بزرگان ایران زمین بیبیسی
اولا از این که زرتشت به عنوان یکی از 6 شخصیت بزرگ ایران شناخته شد به خودم بسی بالیدم. به این که دکتر جهانبگلو کسی بود که انتخابش کرد. البته برای مصدق هم خیلی خوشحالم که کنار کسانی مانند فردوسی قرار گرفت. نمیدانم به چه دلیلی ولی هر چی خواستم خودم را قانع کنم که فردوسی اثرش از مصدق کمتر بوده قانع نمیشدم. به هر حال مهم این بود که 6 نفر از این سه نفرشان یک جورایی با دین و آیین زرتشتی رابطهای تنگاتنگ داشتند که خود نشان از بزرگی تفکر و اندیشه بزرگ مرد تاریخ ایران، اشوزرتشت هست.
6 نفر انتخاب شده به ترتیب اینها بودند:
البته بعدش بی بی سی با مصاحبه با شهره آغداشلو که میخواست خودش را خیلی با فرهنگ جلوه بدهد کار را خراب کرد. شهره آغداشلو در سخنی از تاریخچه ی نوروز گفت که این آیین حتی قبل از زرتشت و هنگامی که ایرانیان "آفتاب پرست" بودند وجود داشته. لطفا یکی خدمت ایشان توضیح بدهد که معمولا آفتاب پرست یک موجود زنده هستش، از طرفی هم آن چیزی که ایشان می خواستند ازش نام ببرند خورشیدپرست و خورشیدپرستی بوده. البته بنده نمیتوانم در این باره نظر بدهم که خورشید پرستی چی بوده و آیا خوب بوده یا نه ولی یک لطیفی یک بار از تاریخ ایران باستان که حرف میزد میگفت که ایرانیان همیشه یکتاپرست بودهاند، البته خورشید یکتا را هم پرستیدن یکتاپرستی است.
راستی با آن سخنان دکتر خالقی هم کلی حال نمودیم، که درباره فردوسی سخن به میان میراند.
6 نفر انتخاب شده به ترتیب اینها بودند:
- ابن سینا
- مصدق
- فردوسی
- زرتشت (اشوزرتشت)
- کوروش
- حافظ
البته بعدش بی بی سی با مصاحبه با شهره آغداشلو که میخواست خودش را خیلی با فرهنگ جلوه بدهد کار را خراب کرد. شهره آغداشلو در سخنی از تاریخچه ی نوروز گفت که این آیین حتی قبل از زرتشت و هنگامی که ایرانیان "آفتاب پرست" بودند وجود داشته. لطفا یکی خدمت ایشان توضیح بدهد که معمولا آفتاب پرست یک موجود زنده هستش، از طرفی هم آن چیزی که ایشان می خواستند ازش نام ببرند خورشیدپرست و خورشیدپرستی بوده. البته بنده نمیتوانم در این باره نظر بدهم که خورشید پرستی چی بوده و آیا خوب بوده یا نه ولی یک لطیفی یک بار از تاریخ ایران باستان که حرف میزد میگفت که ایرانیان همیشه یکتاپرست بودهاند، البته خورشید یکتا را هم پرستیدن یکتاپرستی است.
راستی با آن سخنان دکتر خالقی هم کلی حال نمودیم، که درباره فردوسی سخن به میان میراند.
۱۳۸۸/۱۲/۲۳
۱۳۸۸/۱۲/۱۵
اول عشق
تلفن را برداشت، شماره اش را از حفظ شده بود از بس که گرفته بودتش. اگر خیلی خوب نگاه میکردی رد انگشتهایش روی شمارهی 7 مانده بود. شمارهاش اگر درست یادش باشد 3 تا 7 داشت. داشت با خودش شوخی میکرد. اگر درست یادش باشد. هر چیزی را که میدید یک جوری به این شماره ربط میداد. شمارهی صندوق پستیاش مضربی از این شماره بود. البته نه کامل، اگر دو تا عدد آخر مضربش را حذف میکردی. شماره پلاک خانهاش هم توی همین شماره بود. اولین باری هم که دیده بودتش هفت هفت هفتاد و هفت بود. البته اگر از خودش میپرسیدی میگفت هفت هفت هفت دیدمش. استدلالش هم جالب بود میگفت مگر تو یک دهه چند بار هفت پیدا میشه. برای همین دهگان را نمیگفت. البته خودش هم میدانست که دهگانش مهمه، ولی میخواست فقط با سه تا هفت روز اولین دیدارشان را به یاد داشته باشد. چندین بار شماره را گرفت. تلفنش مشغول بود. هر بار که قدم میزد و به خانه بر میگشت سر ساعت هفت زنگ میزدش. دیگر عادت دوتایشان شده بود. از او زنگ زدن و از آن یکی اشغال نگه داشتن خط. بالاخره شماره گرفت. همیشه موقعی که قدم میزد، حرفهایش را آماده میکرد تا بهش بزند. آخه عقیده داشت که راه رفتن مغز آدم را باز میکند. برای همین هر موقع که راه میرفت فکر میکرد، شاید هم برعکس. این دفعه میخواست برای یک شام ببردش بیرون. اولین شامشان بود. خیلی خجالتی بود. خیلی به خودش فشار آورده بود که این دفعه به هر زوری که شده ازش دعوت کند که بیاید باهاش بیرون. از طرفی نمیخواست با شنیدن جواب نه آزرده خاطر بشود و از طرفی این دلهرهی همیشگی دعوت برای اولین شام و سپری کردن شبی با یکدیگر را نمیخواست از دست بدهد. تلفن را برداشت، عزمش را جزم کرده بود که این دفعه حتما باهاش حرف بزند. وقتی تلفن میزد عصبی میشد. دلهرهاش شروع میشد. به آخرین شماره که میرسید دستش از فرط اضطراب و استرس عرق کرده بود. ولی این دفعه میبایست حرفش را بزند. تکیه داد به دیوار تا کمی آرام تر بشود. ضربان قلبش را داشت روی دیوار حس میکرد. ولی دستش را نمیدانست چه کار کند، هر چی به شلوارش میمالید عرقش خشک نمیشد. عرق سرد، کاریش هم نمیشد کرد.

اولین زنگ خورد، دومین زنگ هم خورد. دیگر نمیتوانست تحمل کند. داشت خدا خدا میکرد که این دفعه شاید اصلا تلفن را برندارد و آن هم یک کمی آرام بشود. دیگر دستش هم کرخ شده بود از سرما، تصمیم گرفت دستش را بکند توی جیب شلوارش تا شاید یک کمی گرم بشود. زنگ سوم هم به صدا در آمد، تا آن موقع خاطر نداشت که به زنگ چهارم کشیده شده باشد تلفنش. این دفعه هم نرسید. الو، بفرمایید، صدایی بود که از آن طرف خط میشنید. قلبش یک لحظه وایساد، میدانست که این دفعه مانند دفعات پیش نیست و قرار است که اتفاقی بیفتد که تا حالا نیافتاده بوده. آمد که جواب الو بفرمایید آن ور خط را بده، دستش که گرمتر شده بود، سوراخ جیبش را پیدا کرده بود و با انگشتهایش داشت با سوراخ جیبش بازی میکرد. یک لحظه به یاد جیب سوراخش و خودش افتاد. آن ور خط هم که مثل همیشه انتظار جوابی نداشت، قطع کرده بود. تلفن داشت بوق میزد ولی اصلا او صدایی نمیشنید و افکارش بود که برایش صداها را میشنیدند، یاد حرف دوستی افتاد که میگفت: عشق بدون پول علف هرز است، هر جایی در میآید و هر کسی هم میکندش میاندازدش به کناری. البته خودش زیاد قبولش نداشت ولی خودش هم خوب میدانست بدون پول از عشق حرف زدن، کاری بس عبث است. به قول دایی خدابیامرزش (که روزگاری لوتی محلشان بود) اولِ عشق، شکم است.
ولی با این همهی حرفها به خودش میبالید، چون جراتش را کرده بود که با معشوقهاش حرف بزند. نشمرده بود ولی باور داشت که حتما به خاطر این بوده که این هفتادوهفتمین باری بوده که بهش زنگ میزده.
اولین زنگ خورد، دومین زنگ هم خورد. دیگر نمیتوانست تحمل کند. داشت خدا خدا میکرد که این دفعه شاید اصلا تلفن را برندارد و آن هم یک کمی آرام بشود. دیگر دستش هم کرخ شده بود از سرما، تصمیم گرفت دستش را بکند توی جیب شلوارش تا شاید یک کمی گرم بشود. زنگ سوم هم به صدا در آمد، تا آن موقع خاطر نداشت که به زنگ چهارم کشیده شده باشد تلفنش. این دفعه هم نرسید. الو، بفرمایید، صدایی بود که از آن طرف خط میشنید. قلبش یک لحظه وایساد، میدانست که این دفعه مانند دفعات پیش نیست و قرار است که اتفاقی بیفتد که تا حالا نیافتاده بوده. آمد که جواب الو بفرمایید آن ور خط را بده، دستش که گرمتر شده بود، سوراخ جیبش را پیدا کرده بود و با انگشتهایش داشت با سوراخ جیبش بازی میکرد. یک لحظه به یاد جیب سوراخش و خودش افتاد. آن ور خط هم که مثل همیشه انتظار جوابی نداشت، قطع کرده بود. تلفن داشت بوق میزد ولی اصلا او صدایی نمیشنید و افکارش بود که برایش صداها را میشنیدند، یاد حرف دوستی افتاد که میگفت: عشق بدون پول علف هرز است، هر جایی در میآید و هر کسی هم میکندش میاندازدش به کناری. البته خودش زیاد قبولش نداشت ولی خودش هم خوب میدانست بدون پول از عشق حرف زدن، کاری بس عبث است. به قول دایی خدابیامرزش (که روزگاری لوتی محلشان بود) اولِ عشق، شکم است.
ولی با این همهی حرفها به خودش میبالید، چون جراتش را کرده بود که با معشوقهاش حرف بزند. نشمرده بود ولی باور داشت که حتما به خاطر این بوده که این هفتادوهفتمین باری بوده که بهش زنگ میزده.
۱۳۸۸/۱۲/۶
کار گروهی
همیشه این را یادت باشد که توی کار گروهی همه بسته به منافعشان اهدافشان در طی مسیر عوض میشود، هیچ موقع به اهدافی که در ابتدا به عنوان اهداف کار گروهی نام برده میشود دل نبند.
۱۳۸۸/۱۰/۱۲
با تمام قوا به جلو
ناخدای کشتی باز هم فرمان به جلو را صادر کرد. این چندمین بار بود که فرمان میداد. دیگر تک تک اتفاقاتی که پس از فرمان قرار بود اتفاق بیافتد را از بر شده بود. کی قرار بود لیز بخورد هنگام جابجا کردن بادبان. کی زغال قرار است تمام بشود و کی قرار است از فشار کاری نق نق بزند. برای همهی اینها خودش را این بار آماده کرده بود. این دفعه خودش هم به آسمان که نگاه میکرد صاف صاف بود. آسمان صاف همیشه خبر از توفانی شدید میدهد. حتی مرغان دریایی هم که همیشه در کنار بادبانهای کشتی پرواز میکردند خبری ازشان نبود. حتی آنها هم فهمیده بودند که این راه پر پیچ و خمی که در پیش است یارای عبور هر کسی نیست. پختهی راه و دل به دریازدهای میخواهد. البته تقصیری هم نداشتند، مرغهای دریایی حداکثر به فکر 30 ثانیهی دیگر زندگیاشان میتوانند باشند، البته اگر با مقیاسی مغز آنها و پالسهای الکتریکی داخلش را بتوان با مغز انسان مقایسه کرد. راهی که پیش رو بود، راهی نبود که وسطش برگشتی باشد. یعنی حتی اگر کوچکترین امیدی هم به برگشت بود، ناخدا دوست داشت یا به مقصد برسد یا به زلالترین و شفافترین چیزی که در زندگیاش میشناخت ملحق بشود. فکر همه جایش را کرده بود، حتی اگر هم به مقصدش نمیرسید، یاد داده بود به دیگران که توی یک زندگی خیلی چیزهایی دیگر از خود زندگی هست که میشود بهشان فکر کرد. میشود ازشان استفاده کرد و پیامی رساند، حتی اگر لازمهاش مرگ باشد.
از دوست پیرش شنیده بود مرگ و به قول پیرمرد رشادتهای همرزمانش را در جنگ با آمریکا، یا به گفتهی او همان دشمن خبیث. دوست پیرش یک ماهیگیر چشم بادامی بود که به واسطهی از دست دادن دو پایش فقط در اتاقی مینشست و کشتی ماهیگیری را ناخدایی میکرد. برایش از زمان جنگ بسیار گفته بود، از دوستانش که چه به سادگی برای دفاع از وطنشان با هواپیماهای پر از بنزین خودشان را به کشتیهای مهاجم میزدند. به خدا اعتقادی نداشت و نه به بهشت و جهنم ولی از این تفکر دفاع میکرد. دوست پیرش هرباری که خاطرهای از جنگ تعریف میکرد یک پیک میزد. پیکی که برای او خیلی آشنا نبود. نامش ساکی بود. مشروبی ازخاور دور که به گمانش از ساقههای برنج میگیرند، آخر این خاور دوریها یا ماهی میخورند یا برنج. پیرمرد هر بار و به نشانهی 11 دوستی که از دست داده بود و خودش و ناخدا 13 پیک کوچک را به ترتیب ردیف میکرد، تک تک نام هر کدامشان را میبرد و پیکها را سر میکشید. به پیک یکی به آخری که میرسید که نام خودش بود همیشه اشک در چشمانش جمع میشد. ناخدا تنها کسی بود که در خلوت او راه داشت و تنها او بود که اشکانش را دیده بود. به پیک ناخدا که میرسید همیشه بهش میگفت ببین این هم 13امیناش هست و باز قرعه به نام تو افتاده. ته خندی سعی میکرد بزند و آن را سر بکشد. پیکها دیگر برایش دوا شده بودند. اگر آنها را نمیخورد نمیتوانست درد پاهایش را به راحتی تحمل کند. آخر از جنگ هنوز خرت و پرتهایی توی پایش مانده بود. در آوردنش خیلی سخت نبود ولی ماندنش هم صدمهی آنچنانی بهش نمیزد فقط درد داشت. خودش میگفت که برای ترس از عمل نخواستم که آنها را دربیاورند ولی ناخدا که میدانست جریان چیست.
ولی برای ناخدا این تفکر هم مضحک بود، تفکر مردن برای دفاع. برای دفاع از هر چی که شده، به نظر ناخدا، نمیبایست از جان گذشت. چه این خانهات باشد، دوستت، همسرت، بچهات و یا کشورت. خیلی با خودش کلنجار رفته بود که خودش را راضی کند که کار درستی است ولی نمیتوانست. ازطرفی هم وقتی برای نفی این کار میخواست استدلال کند باز هم قانع نمیشد. خودش هم توی دوراهیای گیر کرده بود که برای رسیدن به هدفش راهی که میرفت شاید به سلامت ختم نمیشد. اگر خدمهی کشتی این را میدانستند که نمیگذاشتند دیگر برشان فرمان براند. دست به یکی میکردند، او را یا به دریا میانداختند و یا اگر خیلی خوش شانس بود یک گوشهای حبسش میکردند تا به خشکی برسند و خودشان کشتی را ناخدایی میکردند. ولی او ناخدا بود، هر چه بود اگر او نا خدای کشتی هنگامی که در بندر لنگر انداخته بود، در کشتی و به هنگام درنوردیدن دریاها او بود که خدای همهی مردمان آن کشتی بود. او بود که برای همه تصمیم میگرفت و همه هم به حرفهای او گوش میکردند. وقتی فکرش را میکرد، بار راهی که میخواست بپیماید بر دوشش بیشتر حس میشد. انگار مانند بچگیهایش با دو دستش تلاش دربرداشتن لنگر به ساحل نشستهی کشتیای زنگ زده کرده بود که رویش افتاده بود و تا ماهها جایش روی شانهها و بازوانش درد میکرد. شاید هم همان درد بود که شوق او به دست و پنجه نرم کردن با دریا را درش برای همیشه روشن کرده بود.
از دوست پیرش شنیده بود مرگ و به قول پیرمرد رشادتهای همرزمانش را در جنگ با آمریکا، یا به گفتهی او همان دشمن خبیث. دوست پیرش یک ماهیگیر چشم بادامی بود که به واسطهی از دست دادن دو پایش فقط در اتاقی مینشست و کشتی ماهیگیری را ناخدایی میکرد. برایش از زمان جنگ بسیار گفته بود، از دوستانش که چه به سادگی برای دفاع از وطنشان با هواپیماهای پر از بنزین خودشان را به کشتیهای مهاجم میزدند. به خدا اعتقادی نداشت و نه به بهشت و جهنم ولی از این تفکر دفاع میکرد. دوست پیرش هرباری که خاطرهای از جنگ تعریف میکرد یک پیک میزد. پیکی که برای او خیلی آشنا نبود. نامش ساکی بود. مشروبی ازخاور دور که به گمانش از ساقههای برنج میگیرند، آخر این خاور دوریها یا ماهی میخورند یا برنج. پیرمرد هر بار و به نشانهی 11 دوستی که از دست داده بود و خودش و ناخدا 13 پیک کوچک را به ترتیب ردیف میکرد، تک تک نام هر کدامشان را میبرد و پیکها را سر میکشید. به پیک یکی به آخری که میرسید که نام خودش بود همیشه اشک در چشمانش جمع میشد. ناخدا تنها کسی بود که در خلوت او راه داشت و تنها او بود که اشکانش را دیده بود. به پیک ناخدا که میرسید همیشه بهش میگفت ببین این هم 13امیناش هست و باز قرعه به نام تو افتاده. ته خندی سعی میکرد بزند و آن را سر بکشد. پیکها دیگر برایش دوا شده بودند. اگر آنها را نمیخورد نمیتوانست درد پاهایش را به راحتی تحمل کند. آخر از جنگ هنوز خرت و پرتهایی توی پایش مانده بود. در آوردنش خیلی سخت نبود ولی ماندنش هم صدمهی آنچنانی بهش نمیزد فقط درد داشت. خودش میگفت که برای ترس از عمل نخواستم که آنها را دربیاورند ولی ناخدا که میدانست جریان چیست.
ولی برای ناخدا این تفکر هم مضحک بود، تفکر مردن برای دفاع. برای دفاع از هر چی که شده، به نظر ناخدا، نمیبایست از جان گذشت. چه این خانهات باشد، دوستت، همسرت، بچهات و یا کشورت. خیلی با خودش کلنجار رفته بود که خودش را راضی کند که کار درستی است ولی نمیتوانست. ازطرفی هم وقتی برای نفی این کار میخواست استدلال کند باز هم قانع نمیشد. خودش هم توی دوراهیای گیر کرده بود که برای رسیدن به هدفش راهی که میرفت شاید به سلامت ختم نمیشد. اگر خدمهی کشتی این را میدانستند که نمیگذاشتند دیگر برشان فرمان براند. دست به یکی میکردند، او را یا به دریا میانداختند و یا اگر خیلی خوش شانس بود یک گوشهای حبسش میکردند تا به خشکی برسند و خودشان کشتی را ناخدایی میکردند. ولی او ناخدا بود، هر چه بود اگر او نا خدای کشتی هنگامی که در بندر لنگر انداخته بود، در کشتی و به هنگام درنوردیدن دریاها او بود که خدای همهی مردمان آن کشتی بود. او بود که برای همه تصمیم میگرفت و همه هم به حرفهای او گوش میکردند. وقتی فکرش را میکرد، بار راهی که میخواست بپیماید بر دوشش بیشتر حس میشد. انگار مانند بچگیهایش با دو دستش تلاش دربرداشتن لنگر به ساحل نشستهی کشتیای زنگ زده کرده بود که رویش افتاده بود و تا ماهها جایش روی شانهها و بازوانش درد میکرد. شاید هم همان درد بود که شوق او به دست و پنجه نرم کردن با دریا را درش برای همیشه روشن کرده بود.
۱۳۸۸/۱۰/۱۱
کلام تی وی و به روزرسانی دو روزهاشان
یعنی آخر تعطیل بازی هستش ها. برای این که سرورشان را به روز کنند دو روز تمام فعالیتهای تو سایتشان را تعطیل میکنند. اصلا این کلام کلا تعطیله. از اولش بود کپی پیست ویدیوهای یوتیوب. من هم از موقعی باهاش آشنا شدم که اردشیر ویدیوهایش را آنجا گذاشت. یا این هم خرجی که تویش دارند میکنند بهتر بود یک فکری به حال سایتش و به روز رسانی دو روزهاش هم میکردند. آخر مگر دارید اطلاعاتتان را دستی به روز میکنید ؟
اینها هم آخرشند. اگر این هست نمونه وبسایتهای موفق ایرانی که در ایران فیلتر نشده باشند وای به حال ما
جالبیش هم این هستش که تمام طراحی و ساخت سایت کلام توسط اعراب دارد انجام میشود. اگر به سایتی که پشت کلام تی وی هستش نگاهی بیندازید میبینید که تبلیغ بزرگترین شرکت اینترنتی در خاورمیانه را میکند که مقر اصلی اش هم در دوبی هستش. آخر یعنی استعداد کم بود تو ایران یا شرکتش نبود یا چی که باعث شده که کلام به واسطهی یک شرکت عربی راهاندازی بشود. این هم یکی دیگر از راههای فرار سرمایه از ممکلت هستش. به جای این که پول به یک شرکت ایرانی داده بشود که کار وب کنند به یک شرکت خارجی کار سپرده شده. شرکتی که برای به روزرسانی سایت از کاربرانش خواسته که دو روز هیچ کار نکنند.
برای اطلاعات بیشتر دربارهی شرکت پشتیبانی کنندهی کلام به این لینک مراجعه کنید.

این هم اسکرینشاتی از کلام که پایینش مشخص شده چه شرکتی این سایت را تهیه و طراحی کرده.

کلام تی وی سایت ...(opinion)
اینها هم آخرشند. اگر این هست نمونه وبسایتهای موفق ایرانی که در ایران فیلتر نشده باشند وای به حال ما
جالبیش هم این هستش که تمام طراحی و ساخت سایت کلام توسط اعراب دارد انجام میشود. اگر به سایتی که پشت کلام تی وی هستش نگاهی بیندازید میبینید که تبلیغ بزرگترین شرکت اینترنتی در خاورمیانه را میکند که مقر اصلی اش هم در دوبی هستش. آخر یعنی استعداد کم بود تو ایران یا شرکتش نبود یا چی که باعث شده که کلام به واسطهی یک شرکت عربی راهاندازی بشود. این هم یکی دیگر از راههای فرار سرمایه از ممکلت هستش. به جای این که پول به یک شرکت ایرانی داده بشود که کار وب کنند به یک شرکت خارجی کار سپرده شده. شرکتی که برای به روزرسانی سایت از کاربرانش خواسته که دو روز هیچ کار نکنند.
برای اطلاعات بیشتر دربارهی شرکت پشتیبانی کنندهی کلام به این لینک مراجعه کنید.
این هم اسکرینشاتی از کلام که پایینش مشخص شده چه شرکتی این سایت را تهیه و طراحی کرده.
کلام تی وی سایت ...(opinion)
اشتراک در:
پستها (Atom)