در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی - خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

شیدا

منتظر ۴امیش هستیم

مهر ۲۱, ۱۳۸۵ at ۸:۴۶ ق.ظ

یکی دیگر هم از مهندسان نرم‌افزار از ایران فرار کرد، الان که این نوشته، نوشته می‌شود اولین ساعاتی است کهعلی در خاک کشور فرانسه دارد جولان می‌دهد و صد البته دارد فرانسوی حرف می‌زند و دنبال دانشگاه و خوابگاه و اینها می‌گردد، نه بابا فرانسه که ایران نیست، حتما می‌آیند جلویش و به همه جا راهنمایی‌اش می‌کنند، برای ایران متاسفم که در کمتر از یک ماه دو تا از بهترین مهندسین نرم‌افزارهایش را از دست داد، مهندسینی که در آینده می‌توانستندمایکروسافت را به زیر بکشند و به راحتی بازار محصولات آن را غبضه کنند.
امیدوارم هر جا که هست موفق و سلامت باشد و سریعتر هم وبلاگش را به روز کند که ما خبر داشته باشیم ازش، در آخرین پستش ( و کوچکترین پستش تا کنون ) تا یک ماه دیگر خداحافظی کرده.

او هم آمد

مهر ۲۰, ۱۳۸۵ at ۹:۵۶ ق.ظ

یکی دیگر از مغزهای ایرانی هم از ایران فرار کرد، و نیامده در بلاد غرب وبلاگی راه انداخته در بلاگ اسپات وعکس دانشگاهش را هم انداخته که همه دلشان بسوزه، آقارضا فرارت را از ایران به عنوان یک مغز گنده‌ی نرم‌افزاری تبریک می‌گویم و امیدوارم همه دوستانمان یکی یکی از ایران بیایند و ادامه تحصیلشان را در یکی از کشورهای پیشرفته (تر ؟ ) بدهند، راستی یک خبر خوش هم به امید خدا از همین دست خبرها در نزدیکی بهتان خواهم داد، حتما حدس زده‌اید کدام یکی از دوستان را می‌گویم که او هم دارد به جمع مغزهای فراری می‌پیوندد ؟

هفته‌های اول دانشگاه

مهر ۳, ۱۳۸۵ at ۴:۵۳ ق.ظ

چند وقتی می‌شد که چیزی ننوشته بودم، همه‌اش درگیر این کارهای دانشگاه بودم و با استادها سر و کله زدن، این درس را بگیرم و آن درس را حذف کنم، آخرش هم شد همان Data Mining و Linera System Theory فقط بدیش این شد که سر این کلاس data mining از اول نرفته بودم و حالا هی باید بخوانم از روی کتاب و بروم و ازش سوال کنم، این یارو هم حتما می‌گه این عجب خنگی‌ها که اینها را نمی‌دانه، دندش نرم می‌خواست استاد نشه، مگر نه ؟
تممان را هم کمی عوض کردم، خسته شده بودم از این تم قبلی همه‌اش دل آدم را می‌زد، حالا باید یک عکس خوشگل هم آن بالا بگذارم که هر کی می‌آید این جا عکس گیر بشه.

هم شاگردی کانادایی سلام

شهریور ۱۴, ۱۳۸۵ at ۶:۵۱ ق.ظ

Cover173 هم شاگردی کانادایی سلامفردا روز اول دانشگاهمانه و به قول مجله ی مجانی دانستنیها باید به دوستانمان بگوییم : هم شاگردی سلام، فکر کنم حداقل تا چندین سال دیگر این صدا را نشنوم، این جا هم هیچ ایرانی هم درسمان نیست که بهش بگوییم هم شاگردی سلام. حالا شماها که ۲ هفته ی دیگر در ایران به دانشگاه و مدرسه و مکتب و … می روید به جای من هم به دوستانتان بگویید هم شاگردی سلام.
مجله های مجانی هم این جا زیادند و می توانید تعدادی از آنها را در این جا ببینید :
شهروند
دانستنیها
و . . .

روز آشنایی با دانشگاه جدید من

شهریور ۱۰, ۱۳۸۵ at ۶:۱۹ ق.ظ

امروز روز آخر ماه اوت در کانادا بود و برای دانشجوهای جدیدی که به SFU آمده بودند یک برنامه ی آشنایی با دانشگاه گذاشته بودند که بسیار مورد فایده بود، چیزی که در ایران تنها به سخنرانی می گذشت، اساتید و همه ی کارمندان قسمت Graduate Studies امروز ناهار را با ما خوردند و با اکثر بچه ها به گفتگو نشستند. بهترین برنامه اش هم برنامه ای بود که نام Drum Cafe را به آن داده بودند، همه طبلی به دست می گرفتند و با راهنمایی یک رهبر به طبل زدن می پرداختند، جایتان خالی خیلی جالب بود و بسیار جو شادی بود و مجری برنامه هم گفت هنگام فارغ التحصیلی منتظر ما باشید و با همین برنامه با دانشگاه خداحافظی خواهیم کرد.
گروهی که ما بودیم، داخلش ۴ تا دانشجوی دکترا هم بودند، آنها هم طبل زدند، از هند، تایوان، شانگهای، چین، آلمان و ایران ( خودم را می گم و دانشجوی دیگری از ایران نبود که بسیار مایه ی نگرانی بود در صورتی که همه می گفتند حتما یک ایرانی دیگر را می بینی، آن هم در
Engineering Science مگر می شه ایرانی نیامده باشه )
حالا ایران را با این جا مقایسه کنید، کدام دانشجوی دکترا را می شناسید که بتوانه طبل دستش بگیره ؟ کدام استاد دانشگاه ایران را می شناسید که تا چیزی گیرش نیاد با شما سر یک میز ناهار بخوره ؟ و کدام دانشگاه در ایران را می شناسید که بشه توش طبل زد ؟

دانشجوی ترم اول

شهریور ۱, ۱۳۸۵ at ۷:۴۶ ق.ظ

امروز مثل آدمهای متمدن لیست درسهای ترم دیگرم را دیدم، Digital Communications و Stochastic Systems دارم و فکر کنم که اولیش یک کم بیشتر برایم سخت باشه، البته اینها مثل این که ماشین حساب های قوی ای دارند که باعث می شه آدم درس را پاس کنه ( البته چند نکته لازمه که بگم، دقت کنین گفتم آدم، برای همین شانس من خیلی کم برآورد می شود و نکته ی دیگه ای هم نیست ( ولی شما یک نکته حسابش کنید که بشه چند نکته)، بدیش هم این جا اینه که کتابهایش خیلی گرانه و برای یک درس ۱۵۰ دلار باید پول کتاب بدهی، یاد ایران به خیر که با ۷ ۸ هزار تومان کتابها را کپی می زدیم.

هجده تیر از یادمان نمی‌رود

تیر ۱۹, ۱۳۸۵ at ۷:۱۰ ق.ظ

۷ سال پیش چنین روزی ما جشن تولد دوستی را جشن می‌گرفتیم که خودش هم بعد از یک سال راهی دیار غربت شد و در کانادا دانشجو شد و نماند که در ایران دانشجو شود، دانشجویی که پس از ۶ سال به ایران برگشته و تولدش را در ایران جشن می‌گیرد (البته که جای ما را خالی می‌کند حتما)، تولدی که با خاطره‌ی ۱۸ تیر عجین شد و هربار که می‌خواهیم تولد او را تبریک بگوییم، یاد پل گیشا و چهارراه امیرآباد می‌افتیم که هنگام برگشت از جشنش دیدیم، تا آن زمان این همه نیروی امنیتی من ندیده بودم، البته آن موقع هم من دانشجو نشده بودم و چیزی از دانشگاه نمی‌دانستم، الانش هم چیز زیادی نمی‌دانم، آن شب فکر نمی‌کردم اتفاقی در حال رخ دادن باشد که تا سده‌ها ازش یاد کنند، آثارش در همه‌جای دنیا پراکنده شود، منظورم دانشجویان فراری‌ای است که از ایران فرار کردند و الان در ترکیه، دوبی، کانادا، آمریکا و … زندگی می‌کنند، اتفاقات می‌آیند و می‌روند و تنها ماییم که نظاره‌گر آنهاییم.
در ونکوور نشریات ایرانی زیاد است و تعدادی از آنها هم به چاپ نامه‌های دانشجویان آن زمان پرداخته‌اند، دانشجویانی که دیگر در کشور خود حق زندگی ندارند و آواره‌اند، این مطلب هم بهانه‌اش نامه‌ی یکی از آن دانشجویان بود تا از آن واقعه‌ی دلخراش یادی کرده باشیم و البته تولد دوستم، سپندار، را هم تبریک گفته باشم.