این دو تا کامنت ( ۱ و ۲ ) را از بهار تایید کردم که ببینید چه آدمهایی پیدا میشوند، ما در مورد زرتشت و دین ایران باستان نوشتیم و آیندهاش، ایشان کامنت گذاشته که اسلام بهتر است، اصلا مگر من گفتم که اسلام بد است، اصلا مگر حرفی از اسلام به میان آمد، به نظرم این گونه تفکرات هستند که برای هر دینی مضر میباشند، برای گسترش آن و تبلیغ آن، این گونه تبلیغ کردن نه تنها تبلیغ نیست بکله بر ضد آن است.
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی - خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
شیدا
کامنتهای ما را ببین
البرز را نجات دهیم
مکان : تهران،چهارراه کالج
پروژه : از بین بردن بزرگترین مجتمع آموزشی ایران
بدترین خبری که میشد در این چند مدت بشنوم و اصلا فکرش را نمیکردم شنیدم و آن هم واگذاری دبیرستان البرز به دانشگاه امیرکبیر، دبیرستانی که قدمت چندین ساله دارد و هر چه به سمت سالهای دور میرویم به نظر من کیفیت آن بهتر بوده و نمیدانم چرا دبیرستانی را که نماد آموزش نوین دبیرستانی در ایران میباشد میخواهند از بینش ببرند، دبیرستانی که بسیاری از مهندسین و پزشکان بزرگ دنیا را به جهان عرضه کرده است.
نمیدانم چرا ولی فکر میکنم ارادهای در پشت پرده هست که میخواهد این دبیرستان را از بین ببرد، ما آخرین نسل دانشآموزانی بودیم که با امتحان وارد دبیرستان شدیم و از سال بعد تنها با استفاده از آدرس منزلتان میتوانستید در البرز ثبت نام کنید که آن هم کار سختی نبود جعل کردنش ولی خوب باعث شد هر چه دانشآموز آن منطقه است به دبیرستان بیاید، یادم نمیرود سال دوم یکی از معلمان همین دانشآموزان جدید را به کلاس ما فرستادند تا شیمی درس بدهد، اینقدر بد درس داد که ما همه یک روز سر کلاس نرفتیم و امتحان میانترممان را هم همه سفید دادیم تا عوضش کردند، کوچک کردن البرز هم به هر بهانهای از کارهایی است که هر ساله انجام میشود، اختصاص دادن یک ساختمان به آموزش ایثارگران از آن جمله بود.
حالا هم که میخواهند کلا از بین ببرند تاریخ آن را و با وصل کردنش به دانشگاهی به دانشگاه خود اعتبار ببخشند.
من که بلد نیستم اعتراض بنویسم ولی از کسانی که به زبان انگلیسی تسلط کامل دارند خواهش میکنم که این کار را بکنند و البرز را نجات دهند.

لینکهای مرتبط :
منتظر ۴امیش هستیم
یکی دیگر هم از مهندسان نرمافزار از ایران فرار کرد، الان که این نوشته، نوشته میشود اولین ساعاتی است کهعلی در خاک کشور فرانسه دارد جولان میدهد و صد البته دارد فرانسوی حرف میزند و دنبال دانشگاه و خوابگاه و اینها میگردد، نه بابا فرانسه که ایران نیست، حتما میآیند جلویش و به همه جا راهنماییاش میکنند، برای ایران متاسفم که در کمتر از یک ماه دو تا از بهترین مهندسین نرمافزارهایش را از دست داد، مهندسینی که در آینده میتوانستندمایکروسافت را به زیر بکشند و به راحتی بازار محصولات آن را غبضه کنند.
امیدوارم هر جا که هست موفق و سلامت باشد و سریعتر هم وبلاگش را به روز کند که ما خبر داشته باشیم ازش، در آخرین پستش ( و کوچکترین پستش تا کنون ) تا یک ماه دیگر خداحافظی کرده.
او هم آمد
یکی دیگر از مغزهای ایرانی هم از ایران فرار کرد، و نیامده در بلاد غرب وبلاگی راه انداخته در بلاگ اسپات وعکس دانشگاهش را هم انداخته که همه دلشان بسوزه، آقارضا فرارت را از ایران به عنوان یک مغز گندهی نرمافزاری تبریک میگویم و امیدوارم همه دوستانمان یکی یکی از ایران بیایند و ادامه تحصیلشان را در یکی از کشورهای پیشرفته (تر ؟ ) بدهند، راستی یک خبر خوش هم به امید خدا از همین دست خبرها در نزدیکی بهتان خواهم داد، حتما حدس زدهاید کدام یکی از دوستان را میگویم که او هم دارد به جمع مغزهای فراری میپیوندد ؟
پیشواز جشن مهرگان
این جا که آدم خیلی چیزهایی را می بینه که شاید درباره اش حتی فکر هم نمی کرده چه کارهایی ممکنه از بعضی ها سر بزنه، بعضی از ایرانی ها که خارج ندیده اند و تا پایشان می رسه آن ور همه چی می زنه بیرون ولی بعضی کارها هم باعث شادی آدم می شه مثلا وقتی می بینه دارن از حالا به پیشواز جشن مهرگان می روند و از حالا دارند برایش برنامه تدارک می بینند، نمی دانم برنامه اشان چیه ولی همین که یک جشن ایرانی را برای آن انتخاب کردند و برایش شادی می کنند کلی برایم ارزش داشت، راستی می دانستید که خیلی از ماها persian صحبت می کنیم و نه farsi، برای اطلاعات بیشتر این جا را یک دیدی بزنید.
تخفیف دایمی
یکی از ترفندهایی که این فروشندگان کانادایی به کار میبرند تخفیف است آن هم به صورت دورهای، یعنی برای یک یا چند کالا تخفیفهای زیاد در نظر میگیرند که شما را جذب کنند مثلا این را ببینید، از ۱۷۹ دلار شده ۶۹ دلار، البته اگر شما یک پرینتر داشته باشید دیگر به دردتان نمیخورد ولی برای منی که تازه آمدم خیلی وسوسه کننده است. 
هجده تیر از یادمان نمیرود
۷ سال پیش چنین روزی ما جشن تولد دوستی را جشن میگرفتیم که خودش هم بعد از یک سال راهی دیار غربت شد و در کانادا دانشجو شد و نماند که در ایران دانشجو شود، دانشجویی که پس از ۶ سال به ایران برگشته و تولدش را در ایران جشن میگیرد (البته که جای ما را خالی میکند حتما)، تولدی که با خاطرهی ۱۸ تیر عجین شد و هربار که میخواهیم تولد او را تبریک بگوییم، یاد پل گیشا و چهارراه امیرآباد میافتیم که هنگام برگشت از جشنش دیدیم، تا آن زمان این همه نیروی امنیتی من ندیده بودم، البته آن موقع هم من دانشجو نشده بودم و چیزی از دانشگاه نمیدانستم، الانش هم چیز زیادی نمیدانم، آن شب فکر نمیکردم اتفاقی در حال رخ دادن باشد که تا سدهها ازش یاد کنند، آثارش در همهجای دنیا پراکنده شود، منظورم دانشجویان فراریای است که از ایران فرار کردند و الان در ترکیه، دوبی، کانادا، آمریکا و … زندگی میکنند، اتفاقات میآیند و میروند و تنها ماییم که نظارهگر آنهاییم.
در ونکوور نشریات ایرانی زیاد است و تعدادی از آنها هم به چاپ نامههای دانشجویان آن زمان پرداختهاند، دانشجویانی که دیگر در کشور خود حق زندگی ندارند و آوارهاند، این مطلب هم بهانهاش نامهی یکی از آن دانشجویان بود تا از آن واقعهی دلخراش یادی کرده باشیم و البته تولد دوستم، سپندار، را هم تبریک گفته باشم.




