حدود دو سال پیش بود که یکی از دوستانم از پیشمان خداحافظی کرد و چه خداحافظی تلخی – هنوز هم که هنوزه فکر نکنم دوستان و خانوادهاش به راحتی توانسته باشند قبولش کنند. ( + )
وقتی این اتفاق افتاد – دیگر باورم نمیشد اتفاقی به تلخی چنین اتفاقی رخ بده ولی مثل این که دنیا به این سادگیها هم دست بردار نیست و چندی پیش اتفاقی ناگوار رخ داد. دنیاست دیگر تا بهت خودش را نشان نداده ازش استفاده کن و حالش را ببر وگرنه وقتی که خودش را بهت بشناساند دیگر خیلی دیر شده. چند روز پیش طی اتفاقی ناگوار چند نفر در دریای مازندران غرق میشوند – تعدادشان ۴ نفر بوده – هر کدامشان هم برای کمک به آن یکی رفته بوده توی آب – یکیاشان که نجات پیدا میکند (نجات داده میشود توسط یکی از دوستاش که رفته بوده توی آب) وقتی که میفهمد که بدن مردهی دوستش را از آب بیرون آورده همانجا قلبش از حرکت میایستد. حالا تصورش را بکنید دیروز هم دایی شده باشی و شیرینی داده باشی ولی هنوز بچهی خواهرت را ندیده، دنیا را بدرود بگویی.
یک شعری بود میگفت : تفو بر تو ای چرخ گردون تفو



