December 10, 2007 at 2:47 am
این شعر را در وب سایت انجمن زرتشتیان اله آباد یزد پیدا کردم، برای این که مطمین بودم که با لینک دادن به این سایت پهنای باندش تمام میشه و خیلیها مشتاق شنیدنش هستند داونلودش کردم و اینجا میگذارم برای شنیده شدن، شعریه که برای غم از دست دادن و خاطرهی یک مادربزرگ زرتشتی سروده و اجرا شده، که به نوبهی خودم تقدیمش میکنم به همه مادربزرگها (من که کارهای نیستم توش ولی خوب تقدیمش میکنم)
[audio:http://sheida.persiangig.com/madarbozorg.mp3]
اگر خواستید میتوانید از اینجا هم داونلودش کنید : پرشین گیگ
این هم توضیح بدون دست خوردگی سایت مربوطه : ”
این موسیقی در وصف شیرین دولت جاماسبی توسط امید کاجیان سروده شده است و با آهنگ و صدای آرامیک یعقوبی توسط خود ایشان ضبط شده است
“
November 14, 2006 at 8:19 am
صد البته که وبلاگ پرمحتوایی نیست وگرنه که شعر من را در خود نمینوشت، ولی از آنجا برایم جالب بود که یکی هم پیدا شد که از شعر ما خوشش بیاید و آن را در وبلاگش کپی پیست کند.
ولی حس قشنگیه وقتی میبینی که یکی هم همان حسی را داشته که تو داری، به تایتلش دقت کنید زده : “فرخ بخندیم ؟”، امیدوارم همیشه بخندند.
July 30, 2006 at 9:17 am
از همه دار دنیا
کمی دوست
خرده ای ذوق
بسیاری خواب
بود کوله بار من،
از همه دار دنیا
یک رفیق
یک یار مهربان
یک ایرانی
یک هم زبان
داشتم و آمدم
از همه ی آن داشتنها
چیزی که مانده همه اش خاطره است
همه اش در یاد است
…
از همه ایرانم،
از همه آمالم
از همه دنیایم
او بود و او
…
او مانده است،
شاید روزی،
در گنجه ای باز کنم
دفتری یابم همه اش داستان
همه اش خاطره
همه اش شعر
و یک برگ سرخ
که هنوز هم بویش را می دهد
…
او می ماند،
همان طور که دیگری ماند بر ذهنم
همانی که همیشه با من است
همانی که خودش می داند
اویی که من بود و هست،
اویی که ماند تا آخرین دقایقم
…
او می ماند و می خواند همه ی اشعارم
همه ی افکارم، همه ی آمالم
September 27, 2005 at 10:37 pm
پرم از حس نگفتن
حس دیدن، نشنفتن
پر از حس سکوتم
قلبی فریاد ولی بیداد
پرم از حس رهایی
حس بودن در میانهی جوانی
پرم از همه حسهای فردا
همه تجربههای تلخ آنها
همه اندوه ریشه داده در وجودم
نه انگار که روزی من کوه بودم
همه ابرها را میخراشیدم
همه مردمان را سختراهی مینماییدم
۴ام مهرماه ۱۳۸۴
September 27, 2005 at 10:36 pm
دلم تنگه
ولی همهاش فریاد آهنگه
همهاش نیروی کارآیی
همهاش صدایی زندانی
از درون من گاهی
میزند فریاد که ای شاهین
بنشسته و تنهایی
همه در پی کار خویش
همه در پی منال خویش
۴ام مهرماه ۱۳۸۴
August 13, 2005 at 11:43 pm
همه چیز یک ساده است
همه چیز بس ساده است
همه کس در حرکت
همه شی در جنبش
همه با هم هستند
در طی این راه
در قدم زدن بر آن
و رسیدن به انتها
همه کس میرسند
به انتهای آن
بعضی چه سریع
بعضی چه آرام
همه کس زندگی را
لمس خواهند کرد
و آنگاه
در مییابند که آنجا
همان است که او بوده است
August 11, 2005 at 10:05 pm
دوباره باز همان حس جوانی
همان که در یادش بمانی
ولی این بار پر ز اندوه
که از خاطر نتوانیش برانی
همان را که گهی در یادش هستی
به یکباره بگوید، باش تا هستی
که او یادش نیاید دعاهایم
به هنگام شبانه از برایش
که گوید من ندارم هیچ به خاطر
و یادش ناید ز من نالههایم
که در هنگام خلوت شبانه
میکردم به سینهی شب، آسمانه