همه چیز یک ساده است
همه چیز بس ساده است
همه کس در حرکت
همه شی در جنبش
همه با هم هستند
در طی این راه
در قدم زدن بر آن
و رسیدن به انتها
همه کس میرسند
به انتهای آن
بعضی چه سریع
بعضی چه آرام
همه کس زندگی را
لمس خواهند کرد
و آنگاه
در مییابند که آنجا
همان است که او بوده است
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی - خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
شیدا
همه چیز
شاید زندگی
باز هم در این زندگی
من ندیدم اشکی را
که در پشت نقاب چهرهای زیبا
مانده بود و غم داشت
باز هم در این زندگی
وقتی آمد به پیشم
که دانستم دیر است
ولی من که فکر میکردم
همه را میدانم ، حتی وقت را
هنوز هم میدانم ، ولی دیر
وای که من خودخواهم
وای که من بیراهه
بر سطور کاغذ
خط نمیانگارم
زندگی را نشنیدم
چون که بویش را
مزمزه نکردهام
زندگی را ندیدم
چون که گر میدیدمش
میدانستم این لحظه نیز
مانند کدامین لحظهاش چه زیبا و یا چه پاک است
که گر یقین نداشته باشم ،
دانم زندگی تنها زیباست
حتی لحظهی وداع ، لحظهی مرگ
لحظهی خروش فرزند در وداع مادر
چه پوچ بود همهی خیالاتم
چه فنا شد تمام تفکراتم
چون که زندگی خواست
زندگی را می توان سازیدش
زندگی را می توان خندیدش
زندگی را میتوان بوسیدش
زندگی را اما ، نمیتوان نادیدش
که گر نادیدش انگاری
کمی بعد درمییابی که
نادیده انگشته شدی
که دیگر زندگی نیست
آتشش را دیدی ؟
شعلهاش گرم همچو آغوش
رخش سرخ همچو شرم
سرش بالا همچو سرو
مغرور و پابرجا همچو کوه
آتشی زیباست این
زندگی را نظاره کن و گر
در این میان چند جرقهای
را دیدی که به سویت روانند
دستش گیر و بپذیر ، با آغوش باز
که ضررت نرساند
وگر برساند چیزی نیز،
تجربهای است زیبا
پیش پای تو ، رو به سوی فردا
که نتوانستن بر تو ضربه زدن
ولی گر روی سوی دگر
از برای این جرقههای کوچک
آتشش شود کمسو
گم خواهی شدن در آن تاریکی
آتشت پر سو باد
آتشش را دریاب
نور تو جاویدان
نور او بس افزون
که در آن تاریکی
بشوید روشنگر راه
بفروزید زیبا
آتش زندگانی را
تا به اوج ابرها
سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۳
خیال
خیال ،
واژهای زیبا
پر از معنا
پر از مفهوم
خیال را ،
چه شبها که داشتم با خود
و او نیز بود
نمیدانم که او نیز
خیالی داشت یا نه
اما من داشتم
خیال
زاییدهی حس
به دنبال نیازی ماندگار
در ورای خود
در کنار او
آید به وجود
خیال ،
چه بزرگ
چه پهناور
همان که میخواهی
مثال یک دشت
پر از شکوفه
خیال
را من ندیدم
یا که حتی
کمی ازآن نچشیدم.
خیال
چه بد
وقتی که دیگر نیست
وقتی که دیگر
نمیتوان کنی آن را
خیال
چه خوب
اگر همیشه باشد
ولی میدانی
همیشه خیال، خیال است
و چه خوب که همهچیز خیال نیست
و شاید هیچ چیز نباشد
چون
تجسم کن رودررویی واقعیت را با آن
که درمییابی
خیال
تنها
پنداری است زیبا
پنداری است زیبا
۲۲ فروردین ۱۳۸۳
Happy New Year
شعر من
چند صباحی است
که دلم تنگ است ،
شاید هم ،
چند وقتی است
که سرم منگ است ،
اما… ،
نمی توان بود و ندید
نمی توان ندید
….
نمی دانم
شاید هم ،
می توان بود و ندید
شاید می توان
دید : بوی سبزه
بوی باران
بوی خاک را
ولی قلبی از شادی پر نکرد
شاید می توان
رقص باد را
نغمه ی پرستوها را
دید ،
ولی
دچار خود بود ،
….
اما من
حس کردم بهار را
در رقص برگها
در نغمه ی کبوترها
در لرزش دست پیرمرد
که یادش همیشه هست ،
با ما
حتی فراتر از ما
کاش می توانستم بهار را فریاد زنم
کاش می شد بهار دردرون ما باشد




