نوشتهها با برچسب ‘زندگی’
برخی چیزها هستند که در از دست دادنشان دخلی بهت نیست. تو کار خودت را میکنی و قسمت زمانه آنگونه میشود که با عزیزی یا با خاکی یا با یادی بدرود میگویی. تنها کاری که ازت برمیآید این هستش که خودت را دلداری بدهی، شاید یک کمی اشک بریزی و شاید هم یک کمی درددل کنی.
ولی وقتی که خودت تصمیم میگیری از چیزی دل بکنی که بهش اخت کردی کار راحتی نیستش. وقتی که یک دفعه هم باشد که صدبرابر بدترش میکند. تجربهای که یک بار در زندگیام داشتهام به حد اعلایش و حالا در حدود کوچکترش تکرار شد. تفاوتش این بود که همهی تصمیم گیریاش این دفعه با خودم بود و حالا بیشتر حس میکنم بار سنگینی مسیولیت را.

برای دانش بیشتر دربارهی گیک به ویکیپدیا مراجعه کنید.
در قمار زندگی، یادمان باشد که همیشه برگهایی را هم برای روز مبادا نگه داریم.
چیزی که امروزه کم پیدا میشود.
برگهایی که اگر در آستین باشند سادهی ساده خاطرمان را میزدایند ز هر اندوهی
برگهایی که بازی کردنشان ریسک زیادی دارد
ولی بازی نکردنشان هم به قیمت زندگیات تمام میشوند.
برگهایی که جرات میخواهد بازی کردنش
چیزی که ذخیرهاش هم نمیتوانی بکنی
چیزهایی که کم پیدا میشوند، کمی جرات و کمی ریسک
بدون کامنت »
لینکک
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۸
برای ملتی متاسفم که شرایط بسیار خطیرش را درک نمیکند
برای آن دختر و پسری متاسفم که انتخاباتی را که باعث میشود برای یک هفته هر کاری که در خیابان خواستند را بکنند دوست دارد و فرصتها را مغتنم نمیشمارند
برای آنهایی متاسفم که از حافظهی تاریخی حرف میزنند ولی مغزی برای چنین حافظهای ندارند.
برای همهی ایرانیانی متاسفم که بدون تعمیق در شرایط موجود سادهترین و آسانترین راهها را انتخاب میکنند.
برای آن هنرمندی متاسفم که ملت را دعوت به شرکت به انتخابات میکند و استدلالش اینه که وقتی ما عقب کشیدیم یک حزب دیگر برندهی انتخابات بوده
برای آن کسانی متاسفم که حتی کلمهای از ناهنجاریهایی که این به اصطلاح تظاهرات خیابانی به بار میآورد به زبان نمیآورند.
برای آن جوان ایرانی سرافکندهام که نتوانستیم تجربیات قبلیامان را بهش انتقال بدهیم و رستگاریاش را در سبز شدن در این انتخابات میداند.
برای کسانی متاسفم که تا انتخاباتی میشود یادشان میافتد ایرانیاند، ایرانی در کار هست، شاید بشود برایش کاری کرد.
برای آنهایی که تنها حزب باد هستند و هر وقت که اکثریت بگویند تحریم، تحریم میکنند، بگویند شرکت، شرکت میکنند، بگویند فلانی، فلانی را انتخاب میکنند.
برای پدرانی متاسفم که با پوست و خون خودشان دوران جنگ را حس کردهاند و لحظهای از خاطرات و خطرات آن موقع را به جوانانشان منتفل نمیکنند. شاید به خیالشان که زندگی مردشان خواهند ساخت و هر تجربهای را هر کس بباید آزمود. شاید هم از روی مهر است، مهری که نمیخواهد فرزندی سختیهای پدرانه را یاد بدارد.
دسته : نوشتهی من
برچسب : election, ملت, انتخابات, ایران, ایرانی, ایرانیان, اکثریت, برنده, تاریخ, تجربه, جنگ, جوانان, زندگی,
بدون کامنت »
لینکک
فروردین ۲۸م, ۱۳۸۸
بدون شک نوابغ هر کشوری متعلق نه تنها به یک قشر خاص بلکه تنها و تنها متعلق به تک تک اجزا آن کشوری هست که این نوابغ درش زندگی کرده و بزرگ شده و پرورش یافتند. که اگر چنین شرایط و محیطی فراهم نمی شد, این نوابغ هم مکانی برای رشد پیدا نمی کردند. ولی این باعث نخواهد شد که به زرتشتی بودن پرویز شهریاری, که چند سال پیش به عنوان چهره های ماندگار ایران انتخاب شده بود افتخار نکنیم. ویدیویی که در زیر می بینید, نگاهی کامل به زندگی پرویز شهریاری به همراه گفتگوهایی با برادرهایش, سهراب و هرمز شهریاری می باشد.
صحبتهای دانش آموخته های این استاد هم خیلی زیباست, فیروز نادری یکی از آنها بود. سفری هم به فیروزبهرام خواهید داشت و مکانی که پرویز در آن ریاضیات را درس می داد می توانید ببینید (فیروزبهرام دبیرستان پسرانه ی زرتشتیان تهران است)
برای دانش بیشتر درباره ی پرویز شهریاری می توانید به نوشته ی ویکی پدیا رجوع کنید.
دسته : عمومی
برچسب : فیروز نادری, فیروزبهرام, هرمز شهریاری, ویکی, ویکی پدیا, ویدیو, پدیا, پرویز شهریاری, Wikipedia, دبیرستان, زندگی, زرتشتی, زرتشتیان, سهراب شهریاری,
همیشه همه چی داشته، زندگی، سود بانکیاتان، سهامتان، تعداد دوستانتان، دفعات رفتن به دستشویی روزانهاتان، … هر چیزی که فکرش را بکنید بالا و پایین داشته و دارد و خواهد داشت (تیریت شد مثل نوشتههای کتاب دینیامان)، مهم این است که این بالا و پایینها را چه جوری ببینیم، مهم این است که ازشان چه جوری استفاده کنیم. مهم این است که همیشه وقتی که پایین هستیم بهشان فکر نکنیم و قمارباز نباشیم و همهی آن چیزی را که داریم شرط ببنیدیم که بالاتر برویم، مهم این است که شاید یک روزی از همین خرده بالارفتنهایمان بتوانیم استفاده کنیم و به جاهایی برسیم که فکرش را هم نمیکردیم.
(اگر دوست داشتید میتوانید با مثال آخری همهی این نوشته را در مغز مبارکتان شبیهسازی نمایید، نتایج جالبی به دست خواهید آورد.)
۵ کامنت »
لینکک
شهریور ۲۷م, ۱۳۸۷
بدون کامنت »
لینکک
اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۳
باز هم در این زندگی
من ندیدم اشکی را
که در پشت نقاب چهرهای زیبا
مانده بود و غم داشت
باز هم در این زندگی
وقتی آمد به پیشم
که دانستم دیر است
ولی من که فکر میکردم
همه را میدانم ، حتی وقت را
هنوز هم میدانم ، ولی دیر
وای که من خودخواهم
وای که من بیراهه
بر سطور کاغذ
خط نمیانگارم
زندگی را نشنیدم
چون که بویش را
مزمزه نکردهام
زندگی را ندیدم
چون که گر میدیدمش
میدانستم این لحظه نیز
مانند کدامین لحظهاش چه زیبا و یا چه پاک است
که گر یقین نداشته باشم ،
دانم زندگی تنها زیباست
حتی لحظهی وداع ، لحظهی مرگ
لحظهی خروش فرزند در وداع مادر
چه پوچ بود همهی خیالاتم
چه فنا شد تمام تفکراتم
چون که زندگی خواست
زندگی را می توان سازیدش
زندگی را می توان خندیدش
زندگی را میتوان بوسیدش
زندگی را اما ، نمیتوان نادیدش
که گر نادیدش انگاری
کمی بعد درمییابی که
نادیده انگشته شدی
که دیگر زندگی نیست
آتشش را دیدی ؟
شعلهاش گرم همچو آغوش
رخش سرخ همچو شرم
سرش بالا همچو سرو
مغرور و پابرجا همچو کوه
آتشی زیباست این
زندگی را نظاره کن و گر
در این میان چند جرقهای
را دیدی که به سویت روانند
دستش گیر و بپذیر ، با آغوش باز
که ضررت نرساند
وگر برساند چیزی نیز،
تجربهای است زیبا
پیش پای تو ، رو به سوی فردا
که نتوانستن بر تو ضربه زدن
ولی گر روی سوی دگر
از برای این جرقههای کوچک
آتشش شود کمسو
گم خواهی شدن در آن تاریکی
آتشت پر سو باد
آتشش را دریاب
نور تو جاویدان
نور او بس افزون
که در آن تاریکی
بشوید روشنگر راه
بفروزید زیبا
آتش زندگانی را
تا به اوج ابرها
سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۳
Bluehost
|