این دو تا فیلم را ببینید. افرادی که توی این دو تا فیلم صحبت میکنند تقریبا سنهایی همانند هم دارند و ایرانی هستند. سرنوشت هم خودش نمیداند قسمتش چی میشود وگرنه تکلیفش را تا حالا با زندگی معلوم کرده بود.
باز هم در این زندگی
من ندیدم اشکی را
که در پشت نقاب چهرهای زیبا
مانده بود و غم داشت
باز هم در این زندگی
وقتی آمد به پیشم
که دانستم دیر است
ولی من که فکر میکردم
همه را میدانم ، حتی وقت را
هنوز هم میدانم ، ولی دیر
وای که من خودخواهم
وای که من بیراهه
بر سطور کاغذ
خط نمیانگارم
زندگی را نشنیدم
چون که بویش را
مزمزه نکردهام
زندگی را ندیدم
چون که گر میدیدمش
میدانستم این لحظه نیز
مانند کدامین لحظهاش چه زیبا و یا چه پاک است
که گر یقین نداشته باشم ،
دانم زندگی تنها زیباست
حتی لحظهی وداع ، لحظهی مرگ
لحظهی خروش فرزند در وداع مادر
چه پوچ بود همهی خیالاتم
چه فنا شد تمام تفکراتم
چون که زندگی خواست
زندگی را می توان سازیدش
زندگی را می توان خندیدش
زندگی را میتوان بوسیدش
زندگی را اما ، نمیتوان نادیدش
که گر نادیدش انگاری
کمی بعد درمییابی که
نادیده انگشته شدی
که دیگر زندگی نیست
آتشش را دیدی ؟
شعلهاش گرم همچو آغوش
رخش سرخ همچو شرم
سرش بالا همچو سرو
مغرور و پابرجا همچو کوه
آتشی زیباست این
زندگی را نظاره کن و گر
در این میان چند جرقهای
را دیدی که به سویت روانند
دستش گیر و بپذیر ، با آغوش باز
که ضررت نرساند
وگر برساند چیزی نیز،
تجربهای است زیبا
پیش پای تو ، رو به سوی فردا
که نتوانستن بر تو ضربه زدن
ولی گر روی سوی دگر
از برای این جرقههای کوچک
آتشش شود کمسو
گم خواهی شدن در آن تاریکی
آتشت پر سو باد
آتشش را دریاب
نور تو جاویدان
نور او بس افزون
که در آن تاریکی
بشوید روشنگر راه
بفروزید زیبا
آتش زندگانی را
تا به اوج ابرها
سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۳