September 27, 2005 at 10:37 pm
پرم از حس نگفتن
حس دیدن، نشنفتن
پر از حس سکوتم
قلبی فریاد ولی بیداد
پرم از حس رهایی
حس بودن در میانهی جوانی
پرم از همه حسهای فردا
همه تجربههای تلخ آنها
همه اندوه ریشه داده در وجودم
نه انگار که روزی من کوه بودم
همه ابرها را میخراشیدم
همه مردمان را سختراهی مینماییدم
۴ام مهرماه ۱۳۸۴
August 11, 2005 at 10:05 pm
دوباره باز همان حس جوانی
همان که در یادش بمانی
ولی این بار پر ز اندوه
که از خاطر نتوانیش برانی
همان را که گهی در یادش هستی
به یکباره بگوید، باش تا هستی
که او یادش نیاید دعاهایم
به هنگام شبانه از برایش
که گوید من ندارم هیچ به خاطر
و یادش ناید ز من نالههایم
که در هنگام خلوت شبانه
میکردم به سینهی شب، آسمانه