نظام درسی در ایران با این که خیلی خر تو خر شد پس از ترمی کردنش و بعد هم ترمی واحدی شدنش ولی هنوز هم بچههای درس خواندهی ایران به کلی از بچه های دبیرستانی این جا سرترند.
از این تغییر نظامها چیزی که عاید ما شده بود این بود که سال سوم درس جغرافیا داشتیم (البته بقیه ی دبیرستانها تاریخ هم داشتند که برای ما را سال دوم ارایه کردند که یک دفعه مخمان تعطیل نشود با این همه اطلاعات)، تا آن موقع من نه از جغرافیا خوشم می آمد و نه از تاریخ، تاریخ زیاد فرقی نکرد برایم چون که معلمش دودره بازی بود که دومی نداشت و آخرش هم مجبور شدیم همه کتاب را خودمان حفظ کنیم، ولی یادم نمیرود که اولین روزی که معلم جغرافیا سر کلاس آمد با یک نقشه ی بزرگ از ایران که به جای تخته نصبش کرد بر روی دیوار و از همه خواست که قلم و دفترهایشان را جمع کنند و تنها با نقشه درس را گوش بدهند، برای کسانی که الان سر کلاس انواع و اقسام جنگولکبازی ها را می بینند چیز زیاد مهمی نیست ولی برای مایی که عادت کرده بودیم که استاد یا درس بخواند و ما بنویسیم و یا پای تخته چیز میزی بنویسد و ما یادداشت برداریم جالب بود و برای خودش کلی مالتیمدیا بود، سال همین گونه گذشت و من شاید به ندرت کتاب جغرافیایم را باز میکردم، هر هفته هم استادمان (بله کم از استاد نبود) از بچه ها سوال می کرد و نمره می داد، نمره ای که در آخر اندکی تاثیر گذار بود و تنها برای این بود که بچه ها را به گوش دادن مطالب سر کلاس ترغیب کند. بسیار به درسش علاقه داشت و جغرافیا را دوست می داشت، و با این روشش هم ما خیلی از چیزهایی را که شاید هیچ موقع در زندگی امان به کار نرود را یاد گرفتیم و نکته ی جالبش این بود که سر کلاس یک بار هم نام دریای مازندران را دریای خزر یا کاسپین نگفت، بچه ها که ازش سوال میکردند میگفت اولا هنوز هم خیلی ها این دریا را به نام دریای مازندران میشناسند و چه بهتر که ما هم از آن استفاده کنیم، ما هم از آن به بعد بهش می گفتیم دریای مازندران، نمی دانم الان کجاست و در چه حالیه ولی میتوانم درک کنم احساسی را که الان بهش دست داده با این تکه تکه کردن دریای مازندران (دریغا که در یک خبر هم حتی نیامد دریای خزر (داخل پرانتز مازندران))، به قول خودش، از ماست که بر ماست
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی - خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
شیدا
اجازه آقا ، دریای مازندرانمان کو ؟
ویکی پدیا فارسی
چند وقتی است که در وبلاگستان بحث ترجمه و ایجاد مداخل بیشتر در وردپرس فارسی مطرح شده است، و حتی تا جایی رسیده که پزشکی دیگر هم پیشنهاداتی را برای بالاترین ارایه کرده که با استفاده از نفوذشان کاربران را به چنین کاری تشویق بکنند.
از طرفی چند وقت پیش بود که مطلبی را خوانده بودم که نوشته بود که اینترنت داره به جزایری جدا از هم تبدیل میشود و این جزایر هم مرزی ندارند جز زبان، و یکی از بزرگترین جزیرهها صد البته جزیرهی چینیها بود.
صد البته که نوشتن آن هم برای یک دانشنامهی کدباز کاری بسی شایسته است و تشویق به نوشتن در ویکیپدیا کاری بس شایستهتر، ولی این رفتارها باید با هدف گیری انجام بگیرد وگرنه درغیر این صورت آن نتیجهی لازمه را به بار نخواهد آورد.
بهتر است مطالبی نوشته شود که مشابه آن مطلب به زبان انگلیسی وجود نداشته باشد ، برای مثال اگر شما بخواهید دربارهی دبیرستان البرز در وبلاگ خودتان چیزی بنویسید،دوست دارید که لینکی که از دبیرستان البرز به سایت مرجعی که میدهید در ویکیپدیا باشد و آن هم به فارسی ولی اگر مطلبی دربارهی تفاوت DVDهای Blueray و HD-DVD نوشتید لزومی ندارد که لینکهای شما به منابع فارسی باشد، بنده خودم پیشنهاد استفاده از منابع انگلیسی را میدهم چون سریعتر به روز میشوند و چون از طرف تعداد بیشتری خواننده خوانده میشوند از اعتبار بالاتری برخوردارند.
به نظر بنده، نوشتن در ویکیپدیا نباید تبدیل به ترجمهی مقالات نوشته شده در ویکیپدیا (از زبانهای دیگر) به فارسی بشود، که کاری بیهوده است چون با یک مترجم به راحتی میتوان همان مطالب را ترجمه کرد (و مطمین باشید اگر از طرف آمریکا در تحریم نبودیم تا حالا گوگل مترجم فارسی به انگلیسیاش را راهاندازی کرده بود).
از طرفی نوشتن در ویکیپدیا هم فرهنگ خاص خود را دارد، یک مطلب تا به طور کامل در آن قبول شود کمی زمان میبرد و کاربران دربارهی صحت و درستی آن بحث میکنند و در کنارش هم مطالب نوشته شده نیاز به داشتن منبعی جدا بر روی اینترنت هم دارد.
پس اگر شما هم ویکیپدیا نویس شدید بهتر است که به فکر ارتقای دانش دیگران در زمینههایی که کمتر دادههایی روی اینترنت هست باشید و قبل از نوشتن حتما چک کنید که آن مطلب به انگلیسی روی ویکیپدیا هست یا نه، اگر بود میتوانید اطلاعات تکمیلی خود را به آن اضافه کنید و دیگران را در دانش خود شریک کنید.
برای سخنانتان حتما منبعی داشته باشید و از بحث کردن به دیگران هم خمی به ابرو نیاورید.
۸ years
درست یادم نیست وبه خاطر نمیآورم اسمش چی بود ولی شریفی تویش داشت، فکر کنم محمد شریفیان بود، پسر تیزی بود البته در مواردی که خودش به آن علاقه داشت که چون از قضا مواردی را شامل میشد که من هم به آنها علاقه داشتم، کامپیوتر، اینترنت، CD (تعجت نکنید آن موقع بحث داغی بود) و … بسیار با هم تعامل داشتیم، تازه بچه محلمان هم بود و او اولین نفری بود که داد کشید و فریاد صعود ایران به جام جهانی ۱۹۹۸ را در فرانسه سر داد، همهامان در کنار اکبر بیخطر ( زریسفی عزیز) در سالن دبیرستان البرز بازی تیم ایران مقابل استرالیا را میدیدم، وقتی ۲ گل خورده بودند کسی باور نمیکرد که ایران به جام جهانی بره ولی رفتیم، همه داشتیم از یک تلویزیون کوچک بازی را میدیدم و محمد از رادیو گوش میکرد و برای همین جلوتر از ما گل دوم را فهمید وقتی هوار کشید همه نگاهش کردند ولی ۳۰ ثانیه بعد همه سالن روی هوا بودند.
یادمان نمیرود شادی مردم را، پایکوبی آنها را در آن زمان فردا نیز به امید خدا خاطرات ۸ سال پیش را زنده خواهیم کرد، این دفعه ورزشکاران درکشورند و آنها نیز خود صاحب مجلسند و ما مهمانشان.
۸ سال پیش هم در همین اوقات بود که انسانهای بالغ آن روز به پای صندوقهای رای رفتند و ریاست جمهوری ایران خود را انتخاب کردند و آن موقع ما حسرت به دل ماندیم که نمیتوانیم نقشی در دوم خرداد داشته باشیم.
۸ سال پیش برای من به یاد آورندهی چشیدن طعم تلخ دوری بود، طعم تلخی که پس از سالیان دراز شیرین گر نشده است، تلخ نیز دیگر نمینماید و اکنون بنا بر شرایط من
باز هم تکرار خواهد شد.
فکر میکنید ۸ سال دیگر کجا باشیم و چه میکنیم، اصلا آن موقع به یادمان میآید که ۸ سال از نوشتن این مطلب میگذرد ؟
و قانون من، که از این به بعد با نام قانون شاهین از آن نام ببرید:
هر ۸ سال زندگی انسان تکرار میشود و تنها ظرف آن عوض میشود.




