مینویسی و مینویسی و مینویسی
مینویسی و مینویسی و مینویسی و هیچ موقع تمام نمیشود،
هیچ هدفی هم نداری، فقط داری مینویسی
هدفی هم اگر داشته باشی خیلی راحتتر با روشهای دیگر میتوانی بهش برسی و احتیاجی به نوشتن ندارد اگر عاقلانه بهش نگاه کنی
هیچ موقع کارهایی را که کرده بودی عاقلانه انجام نداده بودی که برسد به این یکیاش و به نوشتنش
ولی امیدهایی داری که داری مینویسی، نوشتنت را ادامه میدهی به امید روزی که دیگر ننویسی
همیشه یک امیدی در کار بوده، اگر این یکی هم در کار نبود که دیگر نمیشد کاری کرد
خطهای مرگت را گذراندی، دیگر امیدی نداری، دو سه بار مینویسی که شاید جبران کند دیرکردت را ولی باز هم میدانی که چیزی که گذشته دیگر کاریش نمیشود کرد.
نوشتنت هم خیلی موقعها خاطره میشود، اصلا اینها همهاش خاطره میشود. خاطرهای زیبا و جالب که بعدها که بهش فکر کنی میتوانی خوب بهش نگاه کنی و یادت بیاد که برای چی نوشتی.
مینویسی و مینویسی و مینویسی …



آخرین کامنتها