۱۳۸۴/۱۱/۴ ه‍.ش.

اشوزرتشت

هيچ گاه نتوانستم آن چيزي را كه از او به خاطر داشتم به زبان بياورم
هيچ گاه نشد آن آرامش ناشي از خواندن از سخنانش و بر دل نشستنهايش را به ديگران بگويم
هيچ گاه نشد كمي هم براي سخنانش وقت بگذارم و به ديگران از سخنانش بگويم
شايد هم شد و من نخواستم كه بگويم، شايد مي خواستم براي خودم گنجي داشته باشم و ديگران نه
خاطرات نيكي دارم با سخنانش، آن گاه كه از پاكي و راستي سخن مي راند و همه را به آباداني فرا مي خواند
تاثير زيادي بر من گذارده است، آن گاه كه گفت ( هومت ، هوخت ، هورشت ) همان پاكي انديشه و گفتار و كردار
سخنانش، انديشه هايش تا هنگامي كه براي من هستند زيبايند و هنگامي كه براي همه امان، زيباترهنگامه اي پيش آمده كه سخنانش را براي همه و به رايگان در اختيار بگذاريم
باشد كه شما هم همراه و هميار ما باشيد
ايدون باد

۱۳۸۴/۱۰/۲۸ ه‍.ش.

پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت نا خلف باشم اگر من به جویی نفروشم

سال قبل بود وقتي که سر کلاس درس تنظيم خانواده نشسته بوديم و استادمان که کمي هم لهجه‌ي آذري داشت درباره‌ي مشکلات رواني صحبت مي‌گفت و به آن جا رسيد که نتيجه گيري کرد که در ميان 65 نفر در کلاس ما حداقل 5 نفرمان داراي مشکل رواني و يکي از آنها داراي مشکل رواني حاد است، درست است که بحث با ايشان درباره‌ي نادرستي آمار شما در آن لحظه از طرف من چيزي را عايد کلاس و بنده نکرد و در انتها با مثالي من را به فکر فرو برد و آن هم اين بود که گفت به طور متوسط در هفته 1 دانشجو در تهران خودکشي مي‌کند، من که باورم نمي‌شد اين قصيه را ولي در اين چند روزه به عينه ديدم اين مطلب را، يکي از همدانشگاهي‌هايمان که فربد نام داشت و من برخوردي باهاش نداشتم و تنها فکر کنم در قبال داشتن يک ته ريش با هم شباهت داشتيم به پيش پروردگارمان رفت، صحنه‌ي جالبي بود دانشکده امروز همه گرفته بودند ولي نه از براي او که از براي خودشان، او که رفت به شادي رفت و به دست خود، او که رفت مي‌دانست که رفتن در کار است، مي‌دانست جدا شدن در کار است و رهايي، رهايي از اين زندان تن و مي‌دانست هر موقع که از اين جهان برود عده‌اي هستند که برايش ناراحت شوند و از غم او در فراغ.
او رفت و ما مانديم، من که او را به شخصه نمي‌شناختم و شايد تنها از تفکر درباره‌ي از دست دادن يک دوست صميمي‌ام مي‌توانستم دوستانش را درک کنم، دوستاني که به نظر من اگر دوستش بودند نمي‌گذاشتند به اين روز بيفتد (‌ که در حقيقت به روزي نيفتاد و شايد هم دوستان و خانواده‌اش به روزي افتادند )، دوستاني که اگر داشت نمي‌گذاشتند خاطراتش از ذهنها پاک شود، خاطراتي که با آنها زنده‌ايم و يادمان مي‌آيد چه بوده‌ايم و چه شده‌ايم، خاطراتي که قسمتي از آنها همان دستنوشته‌هايش در وبلاگش بود که ديگر به لطف دوستانش و کم عقلي پارسيک نيست ولي به لطف گوگل هست و مي‌توانيد ترسيم مراحل و مشاهدات نظرات بازديدکنندگان را درباره‌ي روشهاي از بين بردن خود که به طرز ماهرانه‌اي نوشته شده بود و هر پست وبلاگش حداقل 5 کامنت داشت ببينيد، يک کپي از وبلاگ cache شده‌اش را ذخيره کردم و اگر شما هم مي‌خواهيد آن را ببينيد به آدرس صفحه‌ي cache شده گوگل برويد و اگر بعدها هم آمديد و cache گوگل کار نمي‌کرد مي‌توانيد از سايت archive.net استفاده کنيد. در پايان هم با آرامشي ناشي از ياد مرگ و به ياد همه‌ي دوستانم که از دست رفته‌اند و نه براي فربد ( آري من نيز خودخواهم و همه خودخواهيم ) قطعه‌اي از دست‌نوشته‌اش را برايتان در اين‌جا مي‌گذارم، باشد که روحش به همراه روح تمام درگذشتگان شاد باشد.

پیشونی پدرش و گونه ی مادرشو میبوسه ، پوتینش رو میپوشه، کوله ش رو بر میداره و میزنه بیرون. ساعتش رو نگاه میکنه. 3 نصفه شبه.
یه نخ سیگار در میاره و آتیش میزنه. زیپوشو با شدت میبنده و گوشش زنگ میزنه. سوز سردی تو ی صورتش میزنه. بعد از 3 نخ سیگار کشیدن و پیاده روی یه تاکسی بغل پاش وایمیسه. در بست میگیره و میره به سمت درکه.
ساعت 4 پای درکه ست. میره به سمت بالا. سوز عجیبی میاد و دلش هم بد جور شور میزنه!
از کوه میره بالا. ساعت 6 میرسه به جای دلخواه و همیشگیش. آتیشی روشن میکنه و میشینه."

۱۳۸۴/۱۰/۲۴ ه‍.ش.

سنگ زیرین آسیاب

خيلي سخت است آوارگي، خيلي سخت است در به دري،‌جايي رفتن که از مردمانش خبر نداري، جايي که هيچ نمي‌داني از کجا برايت پاپوشي درست مي‌کنند و براي به زندان انداختنت و دريافت کمي پول چه کارها که نمي‌کنند، خيلي سخت است که بخواهند زندگي‌ات را زير سوال ببرند و بگويند اين همه عمر که به سر بردي براي ما چيزي نيستي، حتي ز حيواني هم کمتري، خيلي سخت است بخواهي بين دوست داشته‌هايت و وطنت يکي را انتخاب کني، اين حرفها را فکر کنم همه‌ي بزرگترهاي ما مي‌فهمند، آنهايي که بهشان پيرمرد و پيرزن مي‌گوييم و الان سني در حدود 80 سال دارند مي‌توانند درک کنند که فکر کنم همه‌اشان جنگ جهاني را به خاطر دارند و پدران و مادران ما هم نيز همين طور ( مگر اين که بچه‌اي 3 ساله اين نوشته را بخواند و پدرش به سال 57 مزدوج شده باشد ) که خاطره‌هايي بسيار از سالهاي 57 دارند ، 10 ، 12 سال بزرگترهاي ما هم به خوبي زمان جنگ را به ياد دارند که بر اين مردم چه گذشت، چه فجايعي به بار آمد و چه خانمانهايي که بر باد نرفت ؟
ولي ما چه ؟ ما که اگر هم چيزي از جنگ به ياد داريم صداهاي موشکهايي است که با آنها مي‌خوابيديم و بعدها نقاشي‌هاي مدرسه‌هايمان شد و تفنگها هم اسباب‌بازيهايمان، همه چيز را از ديد يک کودک خردسال مي‌ديديم و مي‌ديديم که دنيا آن گونه بود و مي‌پنداشتيم که همان است. يعني توانايي مواجهه با سختي‌هاي زندگي را داريم ؟‌ مي‌توانيم به سان پدران و پدربزرگانمان خوشي‌‌هاي دنيا را لمس کنيم ( که آنها چشيده بودند سختي‌ها را و مي‌دانستند مزه‌ي يک لحظه آرامش چيست . )
نکند که براي کسي حادثه‌اي ناگوار پيش آيد که همه از آن دلگير مي‌شويم، نکند که کسي به خانه‌ي معبود خود برود و به خاطر سهل انگاري عده‌اي ز دنيا برود، نکند کسي عزيزي را ديگر نبيند چه به ديدار چه به شنيدار ولي بکند که در کشاکش دهر سنگ زيرين آسياب گردد.

۱۳۸۴/۱۰/۱۴ ه‍.ش.

آی‌دی‌های جدید یاهو

ايميل ياهو را حتما همه‌ يک بار مشاهده کرديد با اين که مانند گوگل پاپتري (POP3) نمي‌دهد ( و البته ما با استفاده از Ypops ازش pop3 مي‌گيريم ) دست به اقدام جالبي زده است و مانند گوگل شما مي‌توانيد ايميلهايي داشته باشيد که داراي يک . (‌ نقطه ) در آدرس ايميلتان باشد مانند name.family@yahoo.com و باعث مي‌شود تعداد بسياري از آي دي هاي ياهو که تاکنون استفاده نمي‌شد از حالا استفاده شود، البته اين در راستاي تغييراتي است که در ايميل ياهو قرار است انجام شود و بتاي آن تغييرات را به برخي از کاربراي خود داده است ( مي‌توانيد شما هم ثبت نام کنيد ولي نوشته به کساني که تنها در US باشند نسخه‌ي بتا را نمايش مي‌دهيم،‌ ما که ثبت نام کرديم شما هم ثبت نام کنيد بد نيست شايد يک پولي چيزي دستمان رسيد ) تبليغات گوگل هم از سايتم برداشته شد و آن هم به دليل استفاده‌ي نا مشروع يکي از دوستانم براي اين منظور بود و آن هم اين که تبليغات من را در popup خودش باز کرده بود حالا خدا لهش کند انشاالله کلي پول از کف ما رفت، حالا دوباره اقدام کردم يک بار که جواب منفي داد اين دفعه را نمي‌دانم.