یک رنگ
تو را دانم که در یادم بمانی
تو را دانم کز تبارمانی
تو را دانم که گر قلبی پر
از مهر
هماره در ره نیکو ثابت بمانی
تو را دانم که بس دوست دارم
هماره در رهت جانهت فشانم
تو را دانم که گر زردی که گر سرخ
ز آغاز تا کنون یک رنگ مایی
که من گر همی سد رنگت بودم
تو حتی شکوهای نکردی آغاز
هماره گشودی آغوشت از دور
که میرفت ز خاطر هرچه رنگ بود در یاد
هماره میگشتم رنگ لبانت
که آن گشته در شرم خجلت
تو را دیدن کاش همان پایان من بود
که آغازی پس از آن خواستن ننگ باشد
که در آغوشت همی بنشسته بودم
کز یاد هر چه دنیا رسته بودم
که از زیباییهای جهان همان بس
که دو چشم سیاه خیمه بسته بر چشانم




آبان ۲۰م, ۱۳۸۵ در ۵:۵۵ ب.ظ
in sheret kheili mazmoone ghashangi dar e ……hla mano bebein :
تو را دانم که در یادم بمانی
تو را دانم که از یاران مایی
تو را دانم که با قلبی پر از مهر
هماره در ره نیکو بمانی
تو را دانم که بس پاکت بدانم
هماره در رهت جانم فشانم
تو را دانم که گر زردی که گر سرخ
ز آغاز اینچنین یک رنگ بودی
اگر بی رنگ وگر سد رنگ گشتم
تو حتی شکوه بر لب نگشودی
تو با آغوش باز و مملو از نور
نمادی از شکوه رنگ ماندی
که گر رنگی کنون در خاطر ماست
از آن یکرنگی ذات تو یکتاست
تو حتی سرخی آن گونه هایت
ز شرم و خجلت از ناگفتنی هاست
چه خوش دیدار تو پایان من بود
که آغازی پس از آن ننگ من بود
چو در آغوش تو آسوده بودم
ز درد و رنج دنیا رسته بودم
از آن چشم سیه خیره دو چشمم
من از شیدا به رسوایی نشستم
albate mano bebakhsh man az in sheret khosham umad va hamintori faghat yekami vaznesho avaz kardam , omidvaram ke narahat nashiii
[پاسخ]