حمال اول تور
بدون کامنت »         لینکک Share/Bookmark شهریور ۱۰م, ۱۳۸۳

صبح زود بود همه دم یه اسباب بازی فروشی وایساده بودن، اصلا معلوم هم نبود که چشونه، اسباب بازی فروشی به آن بزرگی با آن همه رویاهای دیدنی برای بچه‌ها، ولی همه باهاش قهر بوده، همه بهش پشت کرده بودن، شاید هم همه به خودشون پشت کرده بودن.

کم کم تعداد زیاد می‌شد، ولی هرچه بیشتر مشکلات هم بیشتر می شد، کسی نبود که دلهاشان را به هم نزدیک کنه، یا که حتی به اسباب‌بازیها، تنها راهش این بود که همه را یک جا بنشانی و مجبورشان کنی با هم صحبت کنن، یه راننده باحال این جا می‌خواستیم که ان هم آمد، با یه ماشین ۱۷ نفره ( که بهش می گن می‌نی‌بوس‌ ) ،خودش هم که امد کنار خیابان وایساد، اصلا حتی نگاهی به اسباب بازیها هم نکرد، تنها کاری که می کرد این بود که با موتور آن محل در‌کنارهم بودن ورمی رفت و هی دستش روغنی می‌شد.

همههمدیگه را نگاه می کردند منتظر بودن یکی سوار شه تا سوار شن، زیاد طول نکشید همه سوار شدن، حالا کی اول سوار شد مهم نیست ( شاید هم خود راننده بود ) ولی همه سوار شدن، حالا حداقل ۴ ساعت کنار هم بودیم که می‌توانستیم خیلی کارها بکنیم و حتی خیلی چیزها از هم یاد بگیریم ، خیلی از چیزهامان را با هم شریک بودیم، می توانستیم ازشان استفاده کنیم، ولی یکی می‌باست شروع کنه، یه نفر هم نمی‌توانست سعی کنه به
تنهایی همه این کارها را انجام بده، دو نفری هم نمی‌شد، همه می‌بایست بخواهن، چندتایی که فهمیدیم که می‌شه از لحظاتی که کنار هم هستیم استفاده کنیم، خیلی خوشحال شدیم که هم دیگر را پیدا کردیم ولی بقیه چی ؟ آنها را هم می‌بایست بیاریم در جمع خودمان، با صدا کردنشان، با تعارف کردن انواع و اقسام خوردنیها و با معارفه و با هر روش موجود و غیر موجود در گیتی که سراغ داشتیم هم نشد که بشه ( به قول ابی سیممان اجازه نداد ) تا آنجا پیش رفتیم که حتی خوراکیهای آنها را هم ما تعارف می کردیم، شاید تو دل خودشان می گفتن عجب آدمهای پرخورین ولی فکر نمی کردن پرخوری را نمی‌شه پنهان کرد، هیکل آدم نشان می‌ده چند مرده حلاجه.


و ما رفتیم.

جاییهم که می‌بایست رد بشیم ازش همه‌اش سرد بود و یخبندان که به سرمای گروه ما می افزود و عوض گرما در سرما شده بود سرما در سرما و تنها نکته‌ی قشنگ آن که گمی گرما می‌بخشید به ما و به ادامه راه امیدوار می‌شدیم جیغهایی بود که نه از سر سرور و از سر سرما از اعماق وجود انسانها بالا می آمد که با آن خود را گول می‌زدیم ( آخه یکی نیست بگه بچه که گول مالیدن نداره که )

همان بس که هنگام درآغوش طبیعت و کنار یکدیگر بودن هر کس ساز خود
می‌زد ( با این که اکثرشان ویلونیست بودند، اما ما که نمی‌دانستیم ولی مثل این که ویلون انواع اقسام داره، که هر کدامشان یه مدل را پیدا کرده بودند و می‌نواختند و چه گوش‌نواز ) یکی ساز خود سازی، یکی ساز دیگر سازی، و دیگری ساز پیاده روی ، نشد که مدتی را در کنار هم باشیم با هم صحبت کنیم، این همه ساعت با هم بودیم ولی باز نشد که بشه ( باز هم سیممان را کوتاه انتخاب کرده بودیم ) شاید هم گرمای ما آن‌قدر نبود که یخهای دیگران را ترک بیندازند تا آنها نیز بتوانند یخهای خود را شکانده و گرمای خود را بروز دهند.

جایهمه‌اتان خالی برای یک استراحت کوتها یک خربزه بسیار می‌چسبد و ما هم مانند آدمهای ندیده و گرمازده کلی خربزه خوردیم به دور از این که اصلا یادمان نبود که باید به گرمای جمع افزود و نه سرمای معادییمان ( معادی جمع مکسر معده می‌باشد ) ، سپس مسیر برگشت خود نمایی می‌کرد که با سرعت تمام طی طریق نمودیم و عرض ادبی نیز نمودیم. در طول برگشت آخرین بارقه‌های امید ( البته خاطر نشان کنم ما هم تا کنون متوجه نشده بودیم بارقه و امید نسبتی داشتند و اکنون متوجه این امر شدیم ) سو سو می‌زدند که با صدایی نا‌خواسته قوت گرفت : صدای چرخ عقب ماشین بزرگ و هر چه این صدا بیشتر شد بارقه‌ها بیشتر، و به جایی رسید که حتی راننده هم فهمید، از اول هم می‌دانستیم که بدون کمک راننده نخواهد شد ولی ما به دم نداشتن خرمان از کره‌گی معروفیم، اما باز توقف اول دردی را دوا نکرد،‌ هم زمانش کم بود و هم بچه‌ها با درابینشان ( درست حدس زدید جمع مکسر دوربین می‌باشد ) زمان را حس نمی‌کردند.

توقف بعدی بهانه‌ی خوبی داشت، تعویض ۳ لاستیک تمام، در منتها الیه شب، و در آن‌جا بود که می‌توانستی ببینی هیچ چیزی زیباتر از این نیست که دلی گرم داشت و دل دیگران را نیز گرم کرد که‌ گرچه با پایی خسته و بدنی دردآلود طی طریق می‌کردی ‌و تنها هدفت رسیدن به مقصد بود و به این مناسبت جشنی بر پا شد به صرف چای و شیرینی که به هر که کمتر رسید، دریادل‌تر بود.


نتایج :


نتیجه اخلاقی

: همیشه موقع سوار شدن به ماشین بزرگا پای چپ را اول بگذارید
نتیجه هم‌کیشی : با غیر همکیشان مهربان باشید
نتیجه سیاسی : بهتره خودتان چیزها را بفهمین تا من نتیجه گیری نکنم
نتیجه کمدی :‌ همیشه بخندید حتی اگر دوستتان از شدت دل‌درد داشت می‌مرد ( حداقل یه قیافه خندان موقع مرگ یادش می‌مانه که )
نتیجه ببعیایی : حیف که مهر موهام باید کوتاه کنم.
نتیجه بزرگ منشانه : خودت نمی‌ری پایین چرا پشت سریت را هل می‌دی
نتیجهصداوارانه : جیغ چیز خوبی است، مخصوصا زدنش
نتیجه
ادبی‌ : سعی کنیم قبل از خواندن نوشتن جموع مکسر ( جمع مکسر جمع )‌ را خوب بلد باشیم تا نویسنده مجبور به توضیح اضافی نباشد.
نتیجه موزیسینیایی : آقا ( حالا یا خانم )‌ ساز بلد نیستی بزنی چرا کوکش می‌کنی
نتیجه ماشن بزرگیایی : چه قدر انسانها نظافت را رعایت می‌نامیند.
نتیجه گوشییایی : خداییش فقط گوشی ۳۶۵۰ خودم نه هر …
نتیجه عکاسییایی : من نمی‌دانم این مخترع دوربین اگر می‌دید با دوربینش از چه مناظری عکس می‌گیرند چه می‌کرد ( تازه دیجیتالاش که نگو )
نتیجه لاستیک ترکاندنیایی :‌ اضافه وزن داری لاستیک همراه خودت بیار خوب


این متن کپی رایت داره ، تازه نویسنده قضد توهین به کسی را در سر نپرورانده،‌ اگه
این‌جوری حس می‌کنی حتما مشکل از خودته.











یک پاسخ بگذارید


© Copyright 2002-2009 Sheida.com , All rights reserved